انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

خاک ایشون بقای عمر بازماندگان 

   

اندازه نوشتار:

 



شیپورچی

زمستان 98

 

مدتی پیش یکی از اقوام دور ما که سن زیادی هم داشت بر اثر بیماری که نه، بر اثر ذوق‌زدگی ناشی از سورپرایز تولد 92 سالگی به رحمت خدا رفت. به همین مناسبت بازماندگان، مجلس ختمی برای یادبود آن عزیز از دست رفته برپا کرده بودند که حقیر برای عرض تسلیت راهی کنیسا شدم.
از قضا شخص فوت شده، اندکی متمول و ثروتمند بود و طبق پیش‌بینی، انبوهی از جماعت بابت عرض مراتب همدردی در محل حاضر بودند. بیرون در پر بود از تاج گل‌های اشرافی و بنرهای ابراز تسلیت. در میان انبوه جمعیت به هر زحمتی بود وارد صحن کنیسا شدم. بعد از عرض تسلیت به بازماندگان روی یک صندلی خالی نشستم. اومدم قشنگ تکیه بدم که یک دفعه یک نفر از پشت زد رو شونم و گفت: الهی بمیرم. گفتم ای بابا دور از جون خوب بنده خدا سن و سالی ازش گذشته بود. گفت او که فوت شد و رفت، تو رو می‌گم، من؟ ببخشید من که زنده‌ام. گفت زنده‌ای که باش آخه هنوز ازدواج نکردی، بمیرم برای دل مادرت، آهان، بله ممنون. تو این فکر بودم که واقعاً چه آدم‌های دلسوزی پیدا می‌شن، نگران من هستن، که یک عزیز آمد نشست کنارم. هنوز ننشسته بود که زد زیر گریه. گفتم با خدا بیامرز نسبت داشتین؟ گفت نه! گفتم حتما خیلی دوستش داشتین. گفت نه بابا چه علاقه‌ای از بچه‌هاش چند میلیارد چک دستم دارم باباشون مرده دیگه فعلا روم نمی‌شه برم بگم پولمو بدین. گفتم : آهان با هم معامله کردین. گفت: نه پول بهره‌ای بود، سود می‌گرفتم ازشون!!! گفتم اینا که وضع مالی‌شون خوبه، بعدشم مگه بهره حروم نیست. گفت: نه، خوب با همین پول‌ها کار
می‌کنن، نه آقا چه حرومی!!! حالا اینا رو ولش کن تو چرا ازدواج نمی‌کنی؟ گفتم والا پیش نیومده. یه نگاهی کرد به من سرش رو تکون داد و گفت: تنت سالم باشه عیب نداره شربتش رو سر کشید و رفت.
تو اون شلوغی، مجری مراسم پشت بلندگو رفت و با آب و تاب خاصی از سخنران مورد نظر که در همه مراسمی حضور دارد دعوت کرد که به پشت تریبون بیاد و در مورد مرحوم صحبت کنه. بعد از نام خدا صحبتش رو با چند بیت از شاهنامه شروع کرد که در یکی از بیت‌ها می‌گفت :
یکی گرز دارد چو یک لَخت کوه
همی تابد اندر میان گروه
فهمیدم خدابیامرز رو داشت به رستم تشبیه می‌کرد یا مجلس رو اشتباه آمده بود. شایدم منظورش از «گرز» اون گرزا بود که خدابیامرز شب توش فوت می‌کرد و می‌رفت فضا.
مشتاق‌تر شدم بقیه‌ی صحبتش را بشنوم. برای همین دقتم رو بیشتر کردم. صحبتش رو با بیان بیوگرافی متوفی ادامه می‌داد: او در خانواده‌ای مومن و پاکدست متولد شد. پدر او دارای یک سوپر پروتئینی بزرگ در محله کلیمیان تهران بود. راست می‌گفت پاکدست که بودن، چند دفعه‌ای که پدربزرگم تعریف می‌کرد که پدر همین آقا رو بابت آدم پرونی لب مرز گرفته بودن و تبحر در نزول‌خواری تو پرونده‌ش چیزی نبود. سوپر پروتئینی که منظور این بنده خدا همون قصابی خودمونه. صحبتش رو ادامه داد. از همان نوجوانی وردست پدر مشغول به فراگیری سلاخی و قصابی شد. از زمان فعالیت او در دکان پروتئینی پدر (قصابی)، مشتری‌های مغازه چندین برابر شده بودند و همه او را بسیار دوست داشتند خوب داشت درست می‌گفت بنده خدا وقتی دید قصابی باباش رونق نداره، کارهای دیگر می-کرد و پدربزرگ مرحوم کلی دعاش می‌کرد و می‌گفت جنسش ناخالصی نداشت، دستشم سبک بود.
خلاصه که گفت و گفت تا رسید به تعریف از اعمال خیرخواهانه و عام‌المنفعه خدا بیامرز. «آن مرحوم دست بسیار زیادی در کار خیر داشت، تا جایی که چندین خانم بیوه را تحت پوشش و حمایت خودش قرار داده بود». آخی چقدر احساسی شدم توجه مرحوم به بیوه زن‌ها در نوع خودش بی‌بدیل بود ، او ادامه داد که او در جمع افراد کنیسا محبوبیت بی‌نظیری داشت و همه جلوی پای او بلند می‌شدند، اسمش قابل تایید بود چون همه ازش می‌ترسیدند یادم میاد که یک بار یه نفر سرجایش نشسته بود که تا کیپور سال بعد با عصای زیربغل تردد می‌کرد.
خلاصه هر چی دلتون می‌خواد از خوبی آن مرحوم گفت و بالاخره خانواده پولداری بودن آخرهای صحبتش، نفهمیدم چی شد که شروع کرد تعریف از تاریخچه ورود اولین اتومبیل به ایران توسط مظفرالدین شاه و تعریف از سجایای اخلاقی پهلوان تختی. آخرش دیدم ورود اولین خودرو به ایران و داستان پهلوانی‌های تختی رو وصل کرد به فوت این مرحوم و گفت: تولد و وفات آن مرحوم در روز وفات پهلوان تختی و سالروز کشف واکسن هاری توسط لویی پاستور بی‌دلیل نبوده و این‌ها نشان از بزرگ‌منشی آن مرحوم دارد .
بعدم یک شعر اساطیری که در وصف مرحوم ستوده بود گه اگر نمی‌دونستین فکر می‌کردین اومدین ختم مرحوم احمد شاملو خوند و در میان گریه حضار در افق محو شد. خلاصه هر جور بود سعی کردم سخنان نقض‌اشون رو تا انتها گوش بدهم.
بلند شدم رفتم کم کم جلوی در که خداحافظی کنم، دیدم که مردم آب قند به دست به سمت یک نفر که بیهوش رو زمین افتاده بود هجوم آوردند. خودم رو رسوندم جلو ببینم ماجرا چیه، از یک ناظر عینی پرسیدم که ایشون از بستگان آن مرحوم بودند. گفت نه این کاندید شده مجددا رای جمع کنه.
خود را از لای دست و پا به همسر مرحوم رساندم،
می‌خواستم شروع کنم به دلداری دادنشون که ایشون پیش‌دستی کرد و گفت: بمیرم برات مادر تو هنوز مجردی!!! گفتم ببخشید نمی‌خواستم ناراحتتون کنم معذرت می‌خوام گفت: ای بابا هرکس یک بخت و اقبالی داره دیگه ...
بدو بدو اومدم بیرون یه چیزی بردارم برای شادی روح اون مرحوم براخا (دعا) بگم و بخورم که دیدم چند نفر دارن مثل میدون تره‌بار درشت‌هاشو جدا می‌کنن می‌زارن تو کیف دستی‌شون. جز یکی دو تا نارنگی که خال سیاه روش بود چند تا ته خیار چیزی نمونده بود، رفتم سمت در که بدو بدو برم خونه که یکی از زن‌های فامیل رو دیدم که دم در ایستاده می‌خواد بیاد تو، گفتم: سلام، گفت سلام عزیزم جای شادی بری همیشه..... می‌دونی اینجا ختم کیه؟ گفتم بله چطور، گفت همین جوری، جوون بوده یا پیر؟ پولدار بوده؟ گفتم والا سن و سالش زیاد بوده وضعشم بد نیست، چطور؟ گفت هیچی می‌خوام برم تو یه اطلاعاتی کلی از متوفی دستم باشه بد نیست. گفتم: آها مگه نمی‌شناسید مرحوم رو گفت نه، من همه‌ی ختم‌ها رو میام، چهار تا
آدم ببینم صوابم داره . گفتم بله همیشه به میصوا (ثواب) گفت باشه برو عزیزم ازدواج هم یادت نره، داری پیر می‌شی ... 

  ‌



 

 

 

Back Up Next 

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید