انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

انتخاب من

   

اندازه نوشتار:

اثر:اٌه هنری
ترجمه:سارا طوطیان


در یکی از میدان های نیویورک روی نیمکتی نشسته بودم و به آسمان نگاه می کردم. یک برگ خشک روی دستم افتاد . پاییز داشت می رسید و من باید جایی برای ماندن دست و پا می کردم . هوس کردم سه ماه را در یک زندان گرم و راحت با غذا و دوستان خوب بگذرانم .اغلب ماه های سرد را اینطوری سپری می کردم و حالا دوباره وقتش رسیده بود، چون شب ها سه تا روزنامه هم مرا گرم نمی کرد.
پس تصمیم گرفتم به هر ترتیبی که شده به زندان بروم و با خودم گفتم در اولین فرصت نقشه ام را عملی می کنم .حتما کار آسانی خواهد بود .مثلا شام در یک رستوران شیک می خورم و بعد به گارسون می گویم که پول ندارم .سپس آنها پلیس را خبر می کنند و نتیجه هم معلوم است!راحت و خوب !بدون دردسر.
از جایم بلند شودم و به آرامی قدم زدم. خیلی زود به یک رستوران معروف و گرانقیمت رسیدم .همه چیز مرتب به نظر می رسید .فقط باید سر یک میز می نشستم .نباید مشکلی پیش می آمد .چون وقتی می نشستم مردم فقط می توانستند کت و پیراهنم را که خیلی هم کهنه نبود ببینند.
ولی وقتی وارد رستوران شدم، گارسون با دیدن شلوار و کفش کثیف و کهنه من، دو دست قوی اش را به دور بازویم پیچید و مرا به خیابان انداخت.
حیف شد! حالا باید به کار دیگری فکر می کردم .همین طور که قدم می زدم به مغازه ای رسیدم .جلوی ویترین آن ایستادم که خیلی قشنگ و روشن بود. همه می توانستند مرا ببینند .فکری به سرم زد.آهسته و با دقت سنگی را برداشتم و به ویترین مغازه پرتاب کردم . شیشه با صدای بلندی شکست . مردم فرار کردند و من با خوشحالی همچنان ایستادم. چون روبروی من یک پلیس ایستاده بود. حرکتی نکردم . دست در جیب خندیدم . با خود فکر کردم:"به زودی در زندان خواهم بود!"
پلیس از من پرسید:"کی این کار را کرد؟"
جواب دادم:"خوب معلومه ، من بودم"!
ولی پلیس می دانست کسی که شیشه را می شکند نمی ایستد تا با پلیس صحبت کند، بلکه فرار می کند. در همین موقع پلیس مردی را دید که می دوید تا به اتوبوس برسد، برای همین دنبالش دوید. برای یک دقیقه مات و مبهوت بودم . بعد به راه افتادم. آه دوباره شکست خورده بودم!
داشتم ناامید می شدم که ناگهان در طرف دیگر خیابان یک رستوران کوچک دیدم . فکر کردم همه چیز رو به راه است و داخل شدم. این بار کسی به کفش ها و شلوارم نگاه نکرد. غذای خوبی خوردم و در آخر بالبخندی به گارسون گفتم : "می دونی چیه ؟من اصلا پول ندارم .سریعا پلیس را خبر کن ،من خسته ام!"
ولی گارسون جواب داد : "پلیس لازم نیست" و بعد به کمک گارسون دیگری مرا به کف خیابان پرت کردند .روی زمین افتادم و به سختی بلند شدم .رسیدن به زندان کار خیلی سختی بود .خیلی مایوس شدم.چون پلیس هم که در آن حال از کنارم می گذشت ،با بی اعتنایی خندید و رفت.
دوباره راه افتادم تا سوژه دیگری یافتم .این بار خیلی راحت به نظر می رسید.
یک خانم جوان زیبا جلوی ویترین یک مغازه ایستاده بود. یک پلیس هم از دور مرا می دید.
لبخند بر لب به آن زن گفتم:
"سلام! می شه با هم قدم بزنیم؟"
آن زن کمی به عقب رفت و دقیقتر به ویترین مغازه نگاه کرد. نگاهی به پلیس انداختم .هنوز داشت مرا می دید .دوباره با او کمی صحبت کردم. و پیش خود گفتم : "الان پلیس را خبر می کند!" کم کم می توانستم درهای زندان را ببینم!
ناگهان آن خانم جوان دستم را گرفت و با شادی گفت: "خوب، اگر برایم نوشیدنی بخری با تو می آیم، عجله کن، تا پلیس ما را ندیده برویم."
با هم راه افتادیم ، احساس بدی داشتم .سرچهارراه بعدی از دستش فرار کردم . کاملا ناامید بودم گفتم هرگز دیگر روی زندان را نخواهم دید.
بعد از مدتی پیاده روی به خیابانی رسیدم که چندین سالن تئاتر در آن بود. خیابان پر بود از مردم ثروتمند با لباس های زیبا . باید کاری می کردم تا به زندان بروم.
نمی خواستم شبی دیگر را در خیابان سپری کنم درهمین فکر بودم که یک پلیس را در آنجا دیدم، ناگهان شروع کردم به سر و صدا کردن و آواز خواندن با صدای بلند وسط خیابان. این بار باید موفق می شدم . ولی پلیس پشتش را به من کرد و به یک مرد که در کنارش بود گفت:"او حتما مست است . ولی خطرناک نیست. امشب کاری باهاش نداریم."
پلیس ها مثل همیشه نبوند ، گویا آنها هم با من لجبازی می کردند کلافه شدم.چطور می توانستم به زندان بروم؟ خیلی سرد بود .کتم را محکم به خودم پیچیدم . کمی آن طرف تر مردی را در یک مغازه دیدم که چتری گرانقیمیت داشت . چترش را کنار درب گذاشته بود و داشت سیگارش را روشن می کرد .داخل مغازه شدم و چتر را برداشتم و آهسته فرار کردم .آن مرد به سرعت دنبالم آمد .و داد زد:"آن چتر مال من است."
من هم گفتم :"اوه، مال شماست؟"
پس چرا پلیس را خبر نمی کنید؟ من چتر را برداشتم و شما می گویید که مال شماست خوب بجنبید، پلیس آنجاست.
اما او انگار ناراحت شد و گفت :
خوب می دانی؟

البته من یک اشتباه کردم .امروز صبح آن را از یک رستوران برداشتم .اگر مال شماست خوب متاسفم ....! گفتم: "البته که چتر من است !" پلیس ما را نگاه کرد و آن مرد هم رفت. آن موقع واقعا عصبانی بودم چتر را به کناری پرت کردم و کلی فحش به پلیس دادم . چون من می خواستم به زندان بروم، ولی آنها نمی خواستند مرا زندانی کنند. کار خلاف دیگری هم از دستم بر نمی آمد! داشتم به طرف نیمکت همیشگی ام در میدان-یعنی منزلم- حرکت می کردم که در یک چهارراه خلوت، متوجه یک کلیسای قشنگ و باشکوه شدم .از یک پنجره بنفش، نور ضعیفی دیده می شد و نوای موسیقی روحانی از داخل کلیسا به گوش می رسید.
ماه در آسمان می درخشید و همه جا ساکت بود. یاد کلیسای دهمان افتادمآن روزهای قشنگ.یاد ایامی افتادم که مادر و تعدادی دوست داشتم و چیزهایی زیبای دیگری که زندگی ام را پر می کرد .به زندگی کنونی ام فکر کردم .روزهای پوچ و نقشه های بر باد رفته...
تصمیم خودم را گرفتم ، روش زندگی ام را عوض می کنم و آدم جدیدی خواهم شد .فردا به شهر دیگری می روم و کار شرافتمندانه ای پیدا می کنم زندگی ام دوباره خوب می شود شاید حتی آدم مهمی بشوم.همه چیز عوض می شود و.....
در این خیالات بودم که ناگهان سنگینی دستی را روی شانه ام حس کردم .برگشتم ، دست یک پلیس بود.
گفت:"اینجا چه کار می کنی؟"
گفتم:"هیچی!"
گفت :"آره هیچی یعنی ولگردی!با من بیا"
با او رفتم. نمی دانم اگر زودتر به این فکر می افتادم شاید این قدر بدبختی برای رفتن به زندان نمی کشیدم ولی حالا یک ولگرد خوانده شده بودم و هیچ توضیحی برای آنها قابل قبول نبود. جریمه ام سه ماه زندان شد! چاره ای نداشتم ولی لااقل این اطمینان را داشتم که تا سه ماه دیگر سقفی را بالای سر خود می بینم!

 

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید