انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

یک اتفاق به ظاهر ساده

   

اندازه نوشتار:
 

اثر:پل دویچمن
 ترجمه :آرزو ثنای


دو تفسیر می توان برای اتفاق آن روز (10 ژانویه 1948) بیان کرد: 1- یک ملاقات از طرف یک دوست و 2- دست خداوند و بازی سرنوشت.
ماجرا از این قرار است : اشترنبرگر، یک عکاس حرفه ای، هنگام رفتن به خانه از محل کارش، تصمیم می گیرد که از دوست بیمارش در بروکلین دیدار کند .پس از این ملاقات در مترو، مردی با بلند شدن از صندلی ، جایش را به من داد و من، تصادفی کنار یک مجارستانی قرار گرفتم .او مشغول خواندن یک روزنامه به زبان مجاری بود وچون من هم یک مهاجر مجارستانی بودم ، به زبان خودمان به او گفتم: "امیدوارم از این که من هم نگاهی به روزنامه شما بیندازم ناراحت نشوید". مرد با تعجب از شنیدن زبان خودش مودبانه گفت: "خواهش می کنم ، بفرمایید من آن را خوانده ام".
همین گفت و گوی ساده ، نیم ساعت مکالمه جالب را به دنبال داشت. او خودش را "پاسکین" معرفی کرد. دانشجوی حقوقی که با شروع جنگ جهانی دوم به اردوگاه کار اجباری فرستاده شده بود شغل او دفن مردگان جنگ بوده و پس از جنگ ، با پای پیاده کیلومترها را ه رفته تا به خانه خود در شرق مجارستان (دِبرژن) رسیده است جایی که روزی با زن و فرزندانش زندگی می کردند حالا توسط بیگانگان اشغال شده بود فقط پسر همسایه به دنبال او دویده و با عجله گفته بود: "تمامی اعضای خانواده تو به آشوئیتس فرستاده شده اند". پاکسین می گفت:"مرزها را پیاده طی کردم تا به پاریس و بعد به امریکا رسیدم".
اشترنبرگر با خود اندیشید:این زندگی، برای من آشنا است .چند روز پیش با خانمی آشنا شده بودم که دنبال کار می‏گشت.تعریف کرده بود که از شهری در مجارستان ، دبرژن می آید . پس از انتقال از آشوئیتس و آزادیش توسط متفقین، در 1946 به امریکا آمده بود. این دو زندگی بسیار به هم شباهت داشتند.
 

در اولین ایستگاه ، به پاسکین گفتم :"پیاده شویم و تلفنی بزنیم". او نمی دانست ولی من احساس خاصی داشتم. آیا ممکن بود؟ فورا تلفن ماریا را یافتم و شماره او را از تلفن ایستگاه گرفتم؛ "ماریا، شالم، (سلام)، آیا می توانی قیافه شوهرت را برای من تشریح کنی؟ نام او چیست؟ چه قیافه ای دارد؟ در چه محله ای در دبرژن زندگی می کردید؟" ماریا با حیرت به سئولات من جواب می داد. در همین زمان گوشی را به پاسکین دادم :"با همسرت حرف بزن". با چشمانی اشکبار گوشی را از من گرفت و ناگهان فریاد زد "بله ، بله" گوشی را از پاسکین گرفتم و گفتم: "ماریا، صبر کن ، شوهرت را برایت می فرستم". بعد ها ماریا گفت: "بعد از تلفن شما ، در آیینه به خود نگاه کردم. آیا موهایم ناگهان سفید شده اند؟ و بعد از مدتی، پس از سال ها با دیدن پاسکین ِ گریان در آستانه در خانه خوشحال شدم ، باور نکردنی بود".
تصادف، اتفاق . آیا اینها کلماتی برای توجیه کج کردن راه اشتربنرگر در آن در بعدازظهر است؟ آیا در کنار یک مجار نشستن در متروی نیویورک یک موضوع پیش پا افتاده است؟ یا آن روز، خداوند با اراده اش متروی نیویورک را می راند؟ این را بازماندگان اردوگاه ها می دانند و بس.
 

 

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید