انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

اسحاق هم كه مرد بخش سوم

   

اندازه نوشتار:

اسماعيل همان طور كه نشسته است روي سكوي سنگي كنار رودخاته و بازتاب چراغ ها را در آب تماشا مي كند، از يادآوري اين خاطره ها لبخند مي زند. ذبيح را مي ديد كه از عصبانيت اسحاق قهقهه اش را سر مي داد و دستش را دور شانه ي او حلقه مي كرد. اما لحظه يي بعد باز با مشت به شانه ي او مي كوبيد و مي خنديد. تا اين كه بالاخره اسماعيل مچ دستش را مي گرفت و خيلي جدي به او مي گفت "لودگي بسه تو نمي توني مثل آدم شوخي كني"؟
نه! فايده نداشت. تا ذبيح بود، شوخي هاي يدي هم ادامه داشت.
سيكل اول كه تمام شد و ذبيح مجبور شد برود دبيرستاني ديگر در رشته ي ادبي، اسحاق نفسي به راحت كشيد. فقط براي چند ماهي ذبيح از جمع شان غايب بود. ذبيح حالا حسابي قد كشيده بود و شده بود يكه تاز نمايش هاي دبيرستان تازه. دبيرستان شان سالن وصحنه ي خوبي داشت، و هر يكي دو ماه نمايشي مي رفت روي صحنه. در تمام نمايش ها، چه كمدي چه درام، ذبيح ميرابيان نقش اول را داشت. اسماعيل و اسحاق از تماشاگران ثابت اين نمايش ها بودند. چيزي نگذشت كه پاي اسحاق هم روي صحنه باز شد. آكاردئون مي زد، و كم كم در برنامه هاي موسيقي شد سرپرست گروه. آهنگ را او تنظيم مي كرد، و شعر ترانه را گاهي اسماعيل مي سرود. ذبيح اينجا هم خواننده ي گروه بود و باز جمع سه نفري شان جمع شد. همين بود كه اواخر كلاس پنجم دبيرستان رفتند "خانه جوانان" عضو شدند. عضويت در "خانه جوانان شير و خورشيد" پيشنهاد اسحاق بود كه اسماعيل نمي دانست از كي و از كجا با آنجا آشنا شده بود. پيشنهاد اسحاق را ذبيح بي تامل پذيرفت، اما اسماعيل چند روزي دل دل كرد. او بيشتر دلش به كتاب ها و مجله ها خوش بود تا نوشتن و سرودن شعر، بالاخره سه تايي رفتند اسم نوشتند، و خانه جوانان شد پاتوق روز و شب شان تا چند سال. دوره ي سربازي اسماعيل و ذبيح هم ارتباط آنها را با اين باشگاه نبريد. رفتند سربازي و برگشتند و دوباره شدند پاي ثابت برنامه ها، جشن ها، نمايش ها، كنسرت ها، پيك نيك ها و اردو هاي تفريحي-فرهنگي. در غياب آنها اسحاق شده بود همه كاره ي برنامه ها، و با آن قد كوتاه و ريزه و همان نگاه و لبخند كودكانه، تقريبا تمام برنامه ها را سرپرستي مي كرد. با اين همه هنوز هم براي چند كلمه حرف زدن روي صحنه چهره اش سرخ مي شد و زبانش مي گرفت.
ساختمان باشگاه هنوز هم هست، اما اسماعيل ديگر خبري از برنامه هاي آن نداشت حالا فقط از دور پرهيب سياه آن را آن طرف رود مي ديد، كه از پشت درخت هاي دو طرف خيابان پيدا بود. آنجا بود كه آنها جواني ها كرده و خاطره ها اندوخته بودند. آنجا بود كه اسماعيل براي اولين بار فهميد اسحاق عاشق شده و فهميد كه او هميشه عاشق بوده است. از همان دوران كودكي و نوجواني و جواني، و چه بسا تا پايان عمر اسماعيل فهميد كه "نخستين عشق" ناگفته ي اسحاق به اكرم خانم "مامان دلارام" بوده. دلارام دختر لوندي بود كه آرام از دل همه ي پسر بچه هاي محله، و از آن جمله اسماعيل، برده بود. با اين كه سيزده چهارده سالي بيشتر نداشت، تن و توش زني جوان و رسيده را داشت با يك پرده گوشت اضافي. تمام پسر بچه هاي محله دل به او سپرده بودند، اما هيچ كدام دست شان به اين آتش فروزان نمي رسيد. او فقط از دور دلبري مي كرد، و ظاهرا به همين دلخوش بود كه نگاه ها را خيره كند. عاقبت هم در همان سن و سال عروسي كرد و رفت و فراموش شد.
تنها كسي كه از ميان بچه هاي محل اعتنايي به اين دلارام نارام نداشت اسحاق كليمي بود كه اسماعيل بعدها فهميد دلش جاي ديگري بوده است.
آخرين تصويري كه از اسحاق در ذهن اسماعيل مانده بود مربوط به زماني بود كه از اسرائيل برگشته بود. يك روز كه بعد از مدت ها برخبري سري زد به پوشاك فروشي عموي اسحاق، فهميد كه رفته است "مسافرت و تا دو سه هفته ديگر بر مي گردد". سال 1358 بود يا .59 جنگ هنوز شروع نشده بود، اوضاع هم بد نبود، اما هر وقت اسماعيل به اسحاق فكر مي كرد، دلش به شور مي افتاد. اندوهي عميق دلش را مي فشرد.
بعد از آن جواني ها، هر كدام رفته بودند دنبال زندگي خودشان. ذبيح دبير بود و اسماعيل مهندس برق . اسحاق ديپلم را كه گرفت رفت دنبال كاسبي، با عمو در چهار باغ يك دكان پوشاك فروشي راه انداخت كه آن اوايل شد پاتوق اسماعيل و ذبيح. عمو پيدا بود كه آمدن آنها را به آنجا خوش نمي داشت. هميشه با روي باز از آنها استقبال مي كرد، اما دو نفر مشتري كه مي آمدند، كلافه مي شد و مدام اسحاق را صدا مي كرد. اسحاق هم اين را مي دانست حتما كه به محض اين كه آنها مي خواستند بروند، با عجله دستش را مي آورد جلو دست مي داد. گر چه هر بار هم مي گفت "سري بزنيد به ما".
اسحاق زودتر از آنها عروسي كرد و به قول خودش "سرم را كه چرخاندم ديدم شده ام پدر پفيوز خانواده". يا مي گفت "راه ما از روي سن خانه جوانان آمد و رسيد به پادويي اين دكان" .
آخرين باري كه اسماعيل اسحاق را ديد بعد از بازگشت او از اسرائيل بود پيش از ظهر يك روز آفتابي پاييز به ياد مي آورد كه ايستاده بودند در دهانه ي مغازه و به بارش برگ هاي درخت ها نگاه مي كردند. اسحاق يك ريز حرف مي زد و از سفرش به آنجا مي گفت و خانه و زميني كه به خواهرش داده بودند.
همين بود كه اسماعيل در آمد گفت "چرا نماندي؟ نمي شد؟" اسحاق ناگهان خاموش شد. نگاه كرد به خيابان و رفت و آمد ماشين ها و پياده ها و شاخ و برگ خزان زده و فرش برگ هاي زرد و خشك كنار پياده رو. سكوت ناگهاني او اسماعيل را هم به سكوت واداشت. چشم دوخته بود به آن چهره ي كوچك و آن سبيل بزرگ و نقرهاي و موهايي كه زير نگاهش به دست باد پريشان مي شد. پيدا بود اسحاق با خودش كلنجار مي رود و نمي تواند حرف بزند. اسماعيل با حيرت ديد كه عاقبت او با صدايي بغض آلود شروع كرد به حرف زدن. قطره هاي اشك از زير پلك هاي فرو افتاده اش مي چكيد روي گونه و سبيل و درست و حسابي گريه مي كرد. از شب هايي گفت كه "به ياد اين شهر" مي گريسته و براي برگشتن بي تابي مي كرده است.
- يك شب نشد كه به ياد اينجا گريه نكنم.
از كوچه ها و محله ي كودكي اش گفت، از مدرسه و دوستانش، از همشهري ها و از آن همه "خاطره هاي تلخ و شيرين". بعد هم با حرف ركيكي از آن رفاهي ياد كرد كه نمي توانسته تشنگي او را در آن سفر تسكين دهد. اسماعيل مات و مبهوت او را نگاه مي كرد و هيچ حرفي به ذهنش نمي رسيد. اسحاق حرفش را با اين جمله تمام كرد.
-به نظرم آدم هر جا برود عاقبت برمي گردد به آنجا كه به دنيا آمده، تا همان جا بميرد.
اسماعيل براي آن كه حال و هوا را عوض كند ، به شوخي گفت:
-بازگشت به زاد بوم . جان به جانت كنند يهودي هستي.
اما اسحاق نه حرفي زد و نه لبخندي. در همان حال و هوا ماند و خاموش به زمين نگاه مي كرد. خداحافظي هم كه كردند، در سكوت دست اسماعيل را فشرد و هيچ نگفت .
حالا اسماعيل نشسته است كنار رودخانه يي كه از دل شب بيرون مي آيد ليسه يي به ساحل مي كشد و به دل شب فرو مي رود. رديف چراغ هاي دو طرف رودخانه همه جا را روشن كرده است، و فقط آب است كه تاريك و مواج مي آيد و زمزمه كنان به راه خود مي رود. دهانه هاي بالا و پايين پل، با نوري زرد و گرم روشن است، ساختمان شير و خورسيد در آن طرف رود سياه مي زند پل مانند گردنبندي از طلا در تاريكي شب مي درخشد و مردم، عين مرچه هاي سياه، دور و بر آن مي چرخند.
اسماعيل زير لب مي گويد: "اسحاق هم كه مرد".
دوشنبه 16 مرداد1385 ، اصفهان
 

 

ابتدای داستان

 


 

 

 

 

Back Up Next 

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید