انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

ندید آهو ، غزال وُ نازکِ ناز

   

اندازه نوشتار:
 

به نام خد-ا
مقدمه
در تفاسیرتورات (میدراش)چنین آمده که سارح (سِرَح) بت آشر نوه‌ی حضرت یعقوب اولین کسی بود که بوسیله‌ی ساز و ندای خوش خبر سلامتی حضرت یوسف را به حضرت یعقوب رسانید . بنابراین حضرت یعقوب وی را چینین دعا نمود که تا ابد سلامت ( و زنده) باشد.
همچنین در داستان های فوکلور رایج در بین یهودیان ایران، داستانی است از شاه عباس صفوی که ظاهرا در پی شکار آهو در غاری گرفتار آمده و سرانجام با ذکر نام خاتون سارح بت آشر از آنجا رهایی یافته است. بر این اساس یهودیان همین آثار باستانی را که درشهر استرا خاتون در استان اصفهان قرار دارد را به سارح بت آشر نسبت می دهد.
شعر زیر روایت منظومیست است از جزییات این داستان به سروده آقای ابراهیم سعیدیان(آریا) که به شما تقدیم می نماییم

 

ندید آهو ، غزال و نازکِ ناز


چو شاه عباس شاهِ اصفهان شد

سپاهان آن زمان نصفِ جهان شد


سحر شب گرد، و سلطان بود در روز

چو درویشان و عیارانِ آن روز


رها می‌کرد، تاج و تخت و اورنگ

نه از بهر ستیز و رزم و از جنگ


ز کوی و برزن و صحرا و دردشت

خرامان جستجو می‌کرد و می‌گشت


شبی آرام وی، در بسترش خفت

سحرگاهان سراسیمه چنین گفت


خلایق گر در آرامش نباشند

بکار و کسب و آسایش نباشند


اگر باشد به‌خاک من نگون بخت

ندارد ارزشی این تاج و این تخت


لباس ژنده پوشید او چو یاران

چو درویش و چو شبگرد و عیاران


زکاخ خود برون شد او چو عیار

پریشان چهره و ژولیده و زار


در آن شب با سواران راه پیمود

گذشت از دشت و از هامون و از رود


طلوع صبح شد، خورشید تابان

نسیم عطر گل در آن بهاران


هوا مطبوع و شه خوشحال و پیروز

بهاران بود و در ایام نوروز


نظرگاهی نمایان گشت از دور

صفایش هم چو سینا بود و چون طور


مقدس جایگاه باشکوهی

چه زیبا منظری در پای کوهی


زیارتگاهِ عشاقِ خدایی

جدال و عشق و مهر کبریایی


چو خاکِ پاکِ قدسی در دلِ طور

دلِ سلطان طپید از عشق و از شور


بناگه آمد از ره "نازکی" ناز

قشنگ و خشگل و زیبا و طناز


غزالی با دو چشمان قشنگش

ردای مخملین رنگ رنگش


دو چشمانش به‌رنگ آسمان بود

تو گویی نوعروس این جهان بود
دل و دین از شهنشاهش ربوده

شه افسون گشته و در خود غنوده
 

شهنشه عاشق و شیدای آن شد

دلش لرزید و جسمش ناتوان شد


پیاپی شه ندا می‌داد این سان

به بندار، آهوی من را نگهبان


بناگه حلقه ای بر گرد آهو

هویدا گشت و می‌گفتند یاهو


پریشان حال و با دستان لرزان

چه فریادی که می‌زد از دل و جان


ز دست هر نگهبان او گریزد

بجای اشک، چشمش خون بریزد


شتابان از پی آهو دوان شد

بصحن چله خانه او روان شد


فضا روحانی و پر شور و کم نور

مقدس جایگاهی هم چُنان طور


ندید آهو، غزال و نازکِ ناز

کجا شد آن عروسِ ناز و طناز


درونِ آن فضای پُر اُبهت

نشستهِ پیرِمردی با محبت


محاسن را حنا بندان نموده

دراندیشه بُد و در خود غنوده


بگفتا شه: به پیر سالخورده

اگر گویی غزالم، گرگ خورده


ترا تسلیم گرگان می کنم من

و یا در بند و زندان می کنم من


و آن پیرِ هراسان در عبادت

خدا را خواند و از او خواست حاجت


دعا می‌کرد، او زار و پریشان

درخشان چهره اش در اوج ایمان


خطابش کرد آن پیر خردمند

ندیدم نازکی مردِ فرهمند


چرا این سان شدی زار و پریشان

"معما حل شود می گردد آسان"


نیامد آهو و آن نازکِ ناز

نه پنهان گشته و ناکردهِ پرواز


مکان قدس است و نامش چله خانه

عبادتگاه یزدانه یگانه


بدان، "آهو" همان بی بی یِ نازاست

فضا روحانی و پُر رمز و راز است


کرامت دارد این بانویِ طاهر

گهی غایب شود گه گاه ظاهر


به یک لحظه جهان گردید تاریک

صدای دلخراش از دور و نزدیک


رسید و شاه نالان گشت و حیران

به فکر تاج و تخت افتاد و ایوان


چو غرش کرد رعد و برق و طوفان

تگرگ و باد و غوغایی ز باران


زمین لرزید و درب چله خانه

به ناگه بسته شد، این بُد نشانه


هجومِ خوف وُ وحشت بر شهنشاه

به زیرِ ابر پنهان گشت آن ماه


شهی در بند شد، هم چون اسیری

فنا شد حشمت و فر و دلیری


چنین گفتا : مگر حاجت چه داری

اگر بیمار و رنجور و نزاری


زبان بگشود و گفت شاهنشه ام من

کنون از راز "بی بی" آگه ام من


تنش لرزید آن پیرِ پریشان

مشوش گشت و ترسید از دل و جان


خطابش کرد سلطان سپاهان

ترا حافظ شوم از جسم و از جان


چه می خواهد زما بانوی والا

که بخشم من وِرا امروز و فردا


فرود آورد سر با دست لرزان

چنین گفتا به شاهنشاه ایران


فدایت گردم ای شاه دلیران

خدا بخشیده بر تو خاک ایران


مقدس آب و خاک آریایی

نگهبانش بود مهر خدایی


زخون خود نوشتم عهد و پیمان

که جان قربان کنیم قربان ایران


زمین بر ما ببخشا شاهِ عادل

دعایت میکنم از جان و از دل


امانش داد شاه عباسِ دانا

سپرد او را به یزدانِ توانا


زمین بخشید و صدها کیسه ی زر

هزاران شکر گفت بر ذات داور


به ناگه درب سنگی باز گردید

و این قصه برایم راز گردید

 

 

 

 

Back Up

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید