خلاصه داستان پوریم



انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

خلاصه داستان پوریم

   

اندازه نوشتار:
 

11 اسفند 88

بر گرفته از میگیلت استر ( طومار استر):
در زمان های قدیم پادشاهی به نام احشوروش زندگی می کرد که از هند تا حبشه ، بر صد و بیست و هفت ایالت سلطنت می کرد.
در سال سوم سلطنتش مهمانی بزرگی را برای تمام وزیران و غلامانش و نیروهای پارس و ماد ،اعیان و روسای ایالات ترتیب داد تا شکوه پادشاهی و ثروت و افتخار خود را به همه نشان دهد ، این مهمانی صد و هشتاد روز ادامه داشت.
پس از سپری شدن این ایام ، پادشاه برای کسانی که در شهر شوش پایتخت زندگی می کردند برای کوچک و بزرگ، مهمانی مفصلی را به مدت هفت روز در حیاط کاخ ترتیب داد.
وشتی ملکه هم برای خانم ها در کاخ خود که از آن احشورش بود،ضیافتی ترتیب داده بود، در روز هفتم ، پادشاه به مهومان دستور داد که ملکه را بیاورید ولی وشتی خودداری کرد زیرا در آن روز بدنش مبتلا به برص شده بود.
پادشاه بسیار عصبانی شد و از دانشمندان و منجمان خواست تا مجازاتی برای ملکه وشتی در نظر بگیرند، مموخان در حضور پادشاه و وزرا گفت : اگر پادشاه مایل است در قانون پارس و ماد نوشته شود که پادشاه حتی از خطای ملکه چشم پوشی نمی کند و در صورت خطا، مقام او را به شخصی بهتر از او واگذار می کند.پادشاه مامورانی به تمام ایالات تحت سلطنتش فرستاد تا دختران جوان زیبا را به شوش پایتخت ، نزد هگه خواجه سرای پادشاه بیاورند و وسایل آرایش آن ها را تامین نماید تا پادشاه یکی از آن ها را به جای وشتی انتخاب کند.
استر هم گرفته شد و او را به کاخ پادشاه آورند، ولی استر به کسی قوم و زادگاه خود را نگفت چون مردخی به او دستور داده بود که این مطلب را اطلاع ندهند.
در یکی از روزهایی مردخی در نزدیکی یکی از دروازه ها نشسته بود دو نفر از نگهبانان پادشاه به نام بیگتان و ترش خشمگین شده و قصد جان پادشاه را کردند.آن دو جلوی مردخی به زبان ترکی صحبت می کردند اما نمی دانستند که مردخی هصدیق هفتاد زبان را بلد است چرا که او از اعضای سنهدرین بود. مردخی این موضوع را به استر ملکه اطلاع داد و استر هم این حرف را از قول مردخی به پادشاه گفت.وقتی پادشاه این مطلب را شنید جستجو کردند و به حقیقت آن پی بردند پس هر دو نگهبان را یافتند و به دار آویختند و این مطلب در دفتر خاطرات پادشاه نوشته شد.
تمام کسانی که زیر سلطه پادشاه بودند به هامان تعظیم و سجده می کردند به غیر از مردخی هصدیق و به خاطر همین هامان ، مردخی را می دید بسیار خشمگین می شد.
در اول ماه (ماه نیسان) از سال دوازدهم پادشاهی احشوروش، هامان قرعه انداخت تا یک روز و یک ماه را انتخاب کند.سرانجام ،قرعه به سیزدهم ادار افتاد.
هامان به پادشاه گفت در کشور شما قوم پراکندهای وجود دارد که یهودی هستند و شایسته نیست که آن ها را زنده بگذاریم،اگر پادشاه قبول کنند این مطلب نوشته شود که آن ها را نابود کنیم و من ده هزار بدره نقره به خزانه پادشاه واریز می کنم.پادشاه قبول کرد و انگشتری را که همان مهر پادشاهی بود از دستش در آورده به هامان داد و گفت نقره ها هم در اختیار خودت باشد و هر آنچه را که در نظرت خوب است نسبت به آن قوم انجام ده.
کاتبان پادشاه در سیزدهم نیسان فراخوانده شدند و در همان روز هر چه هامان دستور داد ، از قول پادشاه نوشته شد و با انگشتر پادشاه مهر شود.
نامه ها به وسیله سوارکاران به تمام ایالات پادشاه فرستاده شد برای اینکه تمام یهودیان را در یک روز ، در سیزدهم ماه ادار از کوچک تا بزرگ را بکشند و تمام اموالشان را غارت کنند.
پس از اینکه تمام نامه ها مهر شدند، هامان شرور و دوستانش که خیلی خوشحال بودند از کاخ خارج شدند و مردخی را دیدند که جلوتر از آنها می رود . مردخی به سه پسر بچه که از محل آموزش تورا خارج شده بودند رسید و از آنها پرسید که امروز چه پاسوقی یاد گرفتید و هر یک پاسوقی را گفتند که در مورد نظارت خداوند بر یهودیان بود که آنها را از دست دشمن نجات می دهد.
مردخی هصدیق فهمید که هامان چه کارهایی کرده است و لباس هایش را پاره کرد و مانند عزاداران وارد شهر شد و با فریاد های بلند و تلخ به مردم اطلاع داد که چه اتفاقی افتاده است و آنها را به توبه تشویق کرد.
کنیزان و خدمت گذاران استر به او خبر دادند که مردخی مانند عزاداران با لباس های پاره نشسته است و ملکه بسیار نگران شد و لباس هایی را برای مردخی فرستاد اما مردخی قبول نکرد.
استر به هتاخ دستور داد تا برود و از مردخی سوال کند چه اتفاقی افتاده است و علت آن چیست؟ هتاخ نزد مردخی به خیابان آمد و مردخی هر آنچه را اتفاق افتاده بود برای او تعریف کرد و نامه دستور قتل عام یهودیان را به او داد تا به استر بدهد و به او بگوید با پادشاه صحبت کرده تا بر یهودیان رحم کند.
استر در جواب مردخی گفت برو و همه یهودیان شوش را جمع کن و سه شبانه روز به خاطر من تعنیت بگیرند و چیزی نخورند و ننوشند.
مردخی رفت و همان طور که استر گفته بود از مردم خواست برای نجات یافتن، از کارهای بد خود توبه کنند.
در روز سوم تعنیت، استر به یکی از اتاق های داخلی کاخ رفت.آنجا هفت اتاق تو در تو بود استر در یکی از اتاق های مقابل پادشاه ایستاد و با صدای بلند گریه کرد و به درگاه خداوند تفیلا خواند تا قومش بنه ییسرائل را نجات دهد.
وقتی پادشاه استر ملکه را دید ، در نظرش آبرو یافت و عصای طلاییش را به طرف استر دراز کرد و استر جلو آمد و سر عصا را گرفت و گفت در خواستی دارم پادشاه و هامان امروز به مهمانی من بیایند.
در مهمانی ، پادشاه به استر گفت چه در خواستی داری؟حتی اگر نصف پادشاهی را بخواهی دریغ نمی دارم. استر گفت: اگر می خواهی در خواست مرا اجابت کنی به مهمانی که فردا ، تو و هامان را دعوت می کنم بیایید.
در آن روز هامان خیلی خوشحال بود از کاخ خارج شد.وقتی مردخی را کنار دروازه دید که به احترامش نمی ایستد و از او نمی ترسد، بسیار خشمگین شد.مردخی سندی را به او نشان داد که بر روی آن نوشته بود که هامان به عنوان غلام به مردخی فروخته شده است.
هامان که خیلی ناراحت بود ، به خانه آمد و زن و دوستان خود را صدا زده و به آنها گفت که در مقابل پادشاه و غلامان پادشاه چه احترام و مقامی دارد و گفت: اما وقتی مردخی یهودی را می بینم که به من تعظیم نمی کند ، تمام اینها برایم بی ارزش می شود. زن هامان (زرش) و دوستانش به او گفتند بهتر است دار بزرگی درست کنی و فردا صبح به پادشاه بگو تا مردخای را به دار بیاویزد و پس از آن با پادشاه به مهمانی برود.هامان از این حرف خوشش آمد و بلافاصله داری ساخت.
بعد از اینکه هامان شرور دار را ساخت ، به سراغ مردخی رفت و دید که او با بیست و دو هزار کودک گریان و عزادار مشغول خواندن تورا است .هامان این بچه ها را با زنجیر ها یی بست ، و با خود گفت قبل از اینکه مردخی را به دار بزنم این بچه ها را خواهم کشت. مادران برای بچه ها، آب و غذا می آورند ولی آنها قسم خورده بودند که حاضرند از فرط گرسنگی و تعنیت بمی رند تا اینکه خداوند آنها را نجات دهد . آنها تا نیمه شب با هم گریه می کردند تا اینکه خداوند بر آنها رحم کرد.
در آن شب خواب پادشاه بهم خورده و او دستور داد تا دفتر خاطرا تش را بیاورند و برایش بخوانند به خواست خداوند خاطره ای را خواندند که مردخی ، خیانت بیگتان و ترش آن دو نگهبان پادشاه را طلاع داده بود. پادشاه گفت: در عوض خدمتی که مردخی به من کرده چه پاداشی به او داده شده؟
غلامان پادشاه به او گفتند :پاداشی به او نداده ایم.یکی از غلامان پسر هامان بود و هنگامی که دید داستان بیگتان و ترش و وفاداری مردخی باز شد، صحفه های دفتر را ورق زد تا این داستان خوانده نشود ولی به خواست خداوند معجزه شد و هر صحفه ای را باز می کردند این داستان ظاهر می شد و چون هیچ کاری نتوانست انجام دهند ، همان داستان را خواندند.
فردا صبح زود هامان برای گرفتن اجازه به دار آویختن مردخی به کاخ آمد.پادشاه هامان را صدا زد و گفت :به کسی که پادشاه او را خیلی دوست دارد و مایل است به او پاداش دهد ، چه باید کرد؟ هامان نزد خود فکر کرد پادشاه به چه کسی بیش از من علاقه دارد پس گفت: باید لباسی که پادشاه می پوشد و تاجی که پادشاه بر سرش می گذارد را به یکی از وزیران پادشاه داد تا بر تنش کند و او را سوار بر اسب پادشاه کرده در خیابان های شهر بگرداند و جلوی او در شهر راه برود و جار بزند که پاداش کسی که به پادشاه خدمت کند چنین است . پادشاه به خادمان گفت: عجله کن و برو لباس و اسب مرا بردار و همان طور که گفتی برای مردخی یهودی انجام بده و مراقب باش از حرف هایت چیزی کم نکنی!
هامان لباس و اسب پادشاه را برداشت و به سراغ مردخی رفت و دید که به بچه ها هلاخای مشت کردن آرد جو به عنوان قربانی عومر را یاد می دهد ، هامان به آنها گفت این یک مشت جو ، ده هزار بدره نقره مرا بی ارزش کرد و حالا پاشو و این لباس ها را بپوش.
مردخای به هامان کفت: آیا ممکن است کسی لباس های پادشاه را بپوشد در حالی که قبل از اصلاح و حمام نکرده باشد؟ هامان به دنبال آرایشگر و کیسه کش گشت ولی کسی را پیدا نکرد ، خودش مجبور شد مردخی را اصلاح کند و حمام نماید.
هامان به مردخی گفت که سوار اسب شود!مردخی گفت من قدرت ندارم ، مگر نمی دانی که سه شبانه روز تعنیت بوده ام؟هامان گفت خیلی خوب من جلوی تو خم می شوم و تو بر پشت من برو و سوار اسب شو و مردخی همین طور انجام داد.
پس از اینکه هامان ، لباس های پادشاه را به مردخی پوشاند و او را سوار کرد در خیابان های شهر پیشاپیش او جار زد که: پاداش کسی که پادشاه او را دوست داشته باشد و از او راضی باشد چنین است.
تمام یهودی ها هم به دنبال مردخی با شادمانی فراوان به راه افتادند . وقتی به خانه هامان نزدیک شدند، دختر هامان که کنار پنجره ایستاده بود ، فکر کرد کسی که سوار بر اسب است پدرش است و کسی که جلوی او حرکت می کند مردخی است ، فورا آب کثیفی را برداشت و بر سر هامان ریخت . هامان سرش را بلند کرد تا ببیند چه کسی این کار را کرده است، وقتی دخترش او را دید از شدت خجالت خودش را به پایین انداخت و مرد.
هامان برای زن و دوستانش اتفاقاتی را که افتاده بود تعریف کرد . آنها به هامان گفتند: اگر مردخی از افراد خداپرست می باشد ، حتما در جلو او سقوط خواهی کرد . هنوز مشغول صحبت بودند که ماموران پادشاه رسیدند و به هامان گفتند که هر چه سریع تر به ضیافتی که استر ملکه ترتیب داده برود.
پادشاه در دومین روز مهمانی هم به استر گفت که هر درخواستی داری بگو تا برایت برآورده کنم .استر جواب داد اگر من در نظرت آبرو یافته ام و در پیشگاه پادشاه خوب است ، جانم را به خاطر در خواستم و افراد قومم را در ازای تمنایم نجات بده زیرا دستور داده شده که من و قومم من را تباه کنند و بکشند و از بین ببرند. پادشاه به استر ملکه گفت: چه کسی چنین فکری کرده ؟ چه کسی می خواهد چنین کند؟ استر گفت : همین هامان شرور. و هامان در حضور پادشاه و ملکه بسار مضطرب و وحشت زده شد.
پادشاه با خشم از مجلس مهمانی بلند شد و رفت تا در باغ کاخ قدم بزند. هامان که فهمیده بود پادشاه از دست او خیلی ناراحت است و ممکن است او را بکشد ، برای بخشش و معذرت خواهی نزد استر رفت.
وقتی پادشاه برگشت هامان را دید که جلوی ملکه روی زمین افتاده و التماس می کند .پادشاه گفت:آیا می خواهی ملکه ای که در قصر من است تصاحب کنی؟ همین که این مطلب از دهان شاه خارج شد، هامان شرمسار گردید.
حرونا ، یکی از ماموران پادشاه به او گفت که هامان در خانه اش داری هم برای مردخی هصدیق که جان پادشاه را نجات داده ساخته است.وقتی پادشاه این را شنید ، گفت:خود هامان بر آن دار بیاویزید . وقتی هامان را به داری که برای مردخی ساخته بود آویختند، خشم پادشاه آرام گرفت.
پادشاه انگشترش را که به هامان داده بود ، به مردخی داد و استر هم خانه هامان را در اختیار مردخی گذاشت.
در روز بیست و سوم سیوان ، کاتبان پادشاه فراخوانده شدند و به دستور مردخی به نام پادشاه برای تمام شهرها نوشتند که یهودیان آزاد هستند و اجازه دارند برای دفاع از خود جمع شده و تمام دشنمنان خود را از بین ببرند.این نامه ها با مهر پادشاه مهر شد.
برای یهودیان روشنی و شادی و شادمانی و عزت به ارمغان آمد.
مردخی با لباس فاخر و تاج طلایی بزرگ به میان مردم آمد و شهر شوش غرق در شادی و شادمانی گشت.
در هر شهر و دیاری که حکم پادشاه می رسید ، یهودیان به شادی و پایکوبی مشغول می شدند و بسیاری از افراد کافر یهودی شدند زیرا قدرت خداوند را دیده و ترس یهودیان بر آنها افتاده بود.
در سیزدهم ادار، همه یهودیان در شهرهایشان جمع شدند و در مقابل دشمنانشان به دفاع پرداختند.
هیچ کس در مقابلشان توان ایستادگی نداشت چرا که ترس یهودیان بر تمام مردم افتاده بود.
استر و مردخی همه این اتفاقات را در کتابی به نام "مگیلت استر" نوشتند به همین دلیل است که امروزه در پوریم ، مگیلا می خوانیم و نام پوریم به خاطر قرعه هایی است که هامان انداخت.و از گذشته تا امروز معجزات پوریم سینه به سینه نقل می شود.
و هر کس برای دوستش هدیه و خوراکی می فرستد.و هدیه هایی برای فقرا .این روزها ایام جشن و شادی است.


مقالات مرتبط:

متن خلاصه شده طومار استر (در کتاب مقدس)
‌مقاله ی پوریم
جشن پوريم
چند سوال در مورد پوریم
پوریم جشن یا روزه، کدام یک درست است؟
مقاله علمی تقویم شناسی عدم انطباق پوریم با سیزده فروردین
سه نکته در مورد حاشه های پوریم

پژوهشی در مورد پوریم
وضعیت موجود پیش از واقعه پوریم
پوريم هاي ديگر
معرفی کتاب استر و مردخاي
پوریم
خلاصه داستان پوریم
تاج  و تخت حضرت سلیمان و معجزه پوریم
جشن پوریم

 

 

 

Back Up 

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید