انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

در بند

   

اندازه نوشتار:

اثرالهام یعقوبیان

فروردین ماه 1378
 

در آغاز فقط همهمه بود. آوایی گنگ که در یک لحظه شنیده و در لحظه ای بعد به وادی فراموشی سپرده می شد . اما با گذشت ثانیه ها آن همهمه به بانگ معترضانه جمعیتی مبدل شد که نزدیک و نزدیک تر می شدند.
از گوشه ای که زانو به بغل گرفته بود،برخواست.گوش خود را به سمت دریچه کوچک روی دیوار و تنها روزنه مرتبط به خارج نگه داشت. چشم های ریزش را به هم فشرد و تمام حواس خود را به صدا معطوف کرد. در طول سی و شش سال گذشته از میان تمام حواس ، فقط حس شنوایی برای او باقی مانده بود و حتی شاید دقیق تر از گذشته عمل می کرد . با صداهای متفاوتی خو گرفته بود. حرکت حشرات ، صدای فریادها، نفرین ها، نامه ها ، اما این بار : این صدا چیز دیگری بود.
جمعیت پشت در رسیدند . می غریدند. بانگشان تمام یاخته های وجود او را به ارتعاش در آورد. همچون پتکی بود که بر مغز پوسیده او کوفته می شد . دست های بزرگ و پهنش را بر روی گوش هایش فشرد. اما این چاره کار نبود. با تعجب به هم سلولی اش نگاه کرد . چگونه می توانست در این هیاهو چنین آرام بخوابد . پتو را روی سرش کشیده و آرام خفته بود. گویی هیچ اتفاقی روی نداده است . به کنارش رفت . پتو را کنار زد. در چشم باز به سقف خیره مانده بودند . نامش را خواند . اما واکنشی از او ندید. چشمان باز او را می ترساند ، با دست چشم های او را بست همان جا ایستاد و به فریادهایی که برای او نامفهوم بودند گوش سپرد و ناگهان هجومی را احساس کرد و بعد از یک انفجار ، گشودن درها ، گسستن بندها و رهایی، قفس گشوده شده بود و او همچنان ایستاده به اطراف می نگریست. به پرنده های آزاد شده ، به صدای گام های سنگین و به فریادهای ناباورانه آنها گوش سپرد . آنچه را که در اطرافش می گذشت باور نداشت گیج بود و مبهوت.
"دوستان عجله کنید بیرون بیایید . شما آزادید . عجله کنید . حالا دیگر همه شما آزادید.صدای چکاچک گشوده شدن درهای آهنی، فریاد های هیجان زده، هیاهو و ....نمی دانست چه باید انجام دهد. هیچ چیز به فکرش نمی رسید . در سرش تنها منظره مردان و زنان مسلح، تصویر هم سلولی مرده اش و رفت و آمدهای پی در پی موج میزد.
پدر چرا ایستاده ای؟ بیا بیرون، تو آزادی" و بعد رو به مرد خفته کرد چرا بلند نمی شوی؟ و چون جوابی نشنید به سمت او رفت." بیچاره مرده" پیر مرد هنوز ایستاده بود و مبهوت به آنچه که پیش رو پیش می گذشت ، می نگریست .جوان متوجه او شد با شانه های خمیده ، سرش افتاده و چشمانی سرد در میان سلول ایستاده بود. بازویش را گرفت و به سمت در کشید . پیرمرد از خود اختیاری نداشت . پاهایش مثل دو چوب روی زمین کشیده می شد. مثل یک عروسک پر از کاه سبک بود و دقیقه ای بعد به خیل عظیم جمعیت در حال فرار پیوست و در آن جمع حل شد. با حرکت آنها هر لحظه به یک سو کشیده میشد. کمی به راست کمی به چپ ، تنه می خورد. می افتاد . بر می خواست اما چیزی حس نمی کرد، چشمانش فقط لباس های زندانی ها را می دید و گهگاه در میان آنها افراد دیگری را نیز تشخیص می داد.
بر سرعت جمعیت افزوده شد . از پشت او را به جلو می راندند و او ناچار با گام های ناتوان در راهروی باریک همگام با آن ها به جلو رانده می شد . مثل یک قوطی خالی رها شده، در جریان آب رودخانه . نمی دانست چه روی داده است . فاجعه یا معجزه؟ و نمی دانست چه واکنشی باید داشته باشد ، مغموم باشد یا مسرور؟
بخشهای مختلف را یکی یکی پشت سر گذاشتند و با گذر از هر مرحله عده ای را به جمع خود فرا خواند تشنه بود تشنه آزادی. رهایی و پرواز و از بیم از دست دادن این فرصت برای خروج بی قرار بود . با احساس گرمای خورشید بر پوست های تشنه شان در یک لحظه مثل ذرات پخش شده از یک انفجار به اطراف فرار کردند و پراکنده شدند و ناگهان پیرمرد خودش را در میان یک خیابان پرازدحام تنها یافت . همان جا ایستاد گویی کودکی است که از بزرگتر خود جدا مانده است خیابان را نمی شناخت . همه جا به دیدگانش غریب و ناآشنا آمد. مثل آنکه پای در سرزمین دیگری گذارده است . حیران به اطراف نگاه کرد. به ساختمان های بلند، خیابان عریض، ماشین های متنوع و ناآشنا، فروشگاه های بزرگ ، حتی قیافه ها به نظرش عجیب می آمدند. کم کم دیده ها از مرز نگاه می گذشتند و دریافت می شدند فهمید همه از او می ترسند فاصله می گیرند و برخی به دیده تحقیر نگاهش می کنند، خودش را جمع کرد .سی و شش سال از بهترین دوران زندگی اش را پشت میله های زندان سپری کرده بود . صورتش تکیده پوستش زرد، موهای کم پشتش یک دست سپید و قد کوتاه خمیده تر شده بود.
پنجاه و هشت سال از عمرش می گذشت ولی خودش احساس می کرد پانصد و هشتاد سال یا پنج هزار و هشتصد سال زندگی کرده است . با گذشت سال ها پیکر عریان زندگی گذشته اش در برابر دیدگانش هویدا شد. آن لحظه ای که یک جرقه او را به وادی نسیان سپرد. یک لغزش او را شکست. یک حادثه که می توانست روی ندهد اما رخ داد و زندان ابد برای او رقم زد. هنوز نمی دانست چرا او را کشت چرا به او فرصت نداد. صدای بوق یک سواری او را از جا پراند. با دیدگان کودکی سه ساله به او نگاه کرد و سرگشته برجای ماند. اما صدای بوق ممتد سواری دیگر او را ناخود آگاه به پیاده رو کشاند دقایقی همچنان برجای ماند و به ماشین هاییک ه با سرعت از کنارش می گذشتند نگاه کرد. سرعت سواری ها دقیق تر شد همه چیز برای او جدید بود و تازگی داشت از سال هزار و سیصد و بیست و یک تا امروز زندگی قالب دیگری یافته بود . زن ها ، مرد ها، پوشش ها، او در این مدت از دنیا خارج جدا شده بود. احساس می کرد قسمتی از زندگی را گم کرده است. بخشی از زندگی اش مثل قسمت گمشده ای از یک طرح بود و جای خالی آن به وضوح خودنمایی می کرد و دیگر راهی برای پر کردن آن باقی نمانده بود. یک فضای خالی عاری از عشق محبت احساس و خالی از دیدار خویشان و یاران.
یک فضای خالی که او را از دنیای امروز جدا می کرد سدی بود برای رسیدن به امروز این دیدار یک جهش بسیار برزگ به زمان حال بود او از تغییرات بی خبر بود اما یک چیز را می دانست او در نظر همه یک مرده بود و یک مرده نمی توانست نقشی در زندگی کسی داشته باشد.
بی هدف در خیابان ها پرسه میزد به هر چیز با ولع سیری ناپذیری می نگریست به زن ها حریصانه خیره می شد سراپای آن ها را زیر آماج نگاهش می گرفت او زن و ظاهر زنانه را فراموش کرده بود فقط می دانست این زنان با آنهایی که او دیده بود و می شناخت متفاوت بودند رنگ و آب دیگری داشتند . برهنه تر و بی پروا تر. حتی راه رفتنشان هم با آن چه او به یاد داشت فرق می کرد.
صدای گریه یک کودک او را به خود آورد. پسر بچه ای با دیدن او به دامان مادر پناه برده و میگریست. زن ها هم با چشمان ا زحدقه در آمده به او خیره شده بود مبادا آسیبی به او یا فرزندش برساند قلبش فشره شد چند قدم به عقب برداشت سرش رابه زیر انداخت و دل شکسته و سرشکسته به راه افتاد با درماندگی قدم بر می داشت گاه گوشه ای می ایستاد کمر راست می کرد به سختی نفس عمیقی می کشید و بار دیگر به راه می افتاد دیدگان تارش را به اطراف می گرداند و گاه بدون درک و تشخیص آن چه دیده است به راهش ادامه می داد. کم کم خستگی بر او چیره شد پاهای ناتوانش دیگر قادر به تحمل وزن او نبودند مناظر هم همه جذابیت خود را در نظر او از دست دادند نگاههای تحقیر آمیز عابران را نادیده گرفت و لب جوی آب نشست . کفش های را از پا در آورد و بدون توجه به سوز سرد زمستانی به آب جوی سپرد تهی از هر اندیشه و فکر و هدفی بود هیچ احساسی از آن چه آزادی می نامیدنش نداشت نفهمید چه مدت در آن حالت خمودی و بی خبری ماند. یک ساعت ، دو ساعت وقتی به خود آمد خورشید رو به افول بود توان برخاستن و به راه افتادن را در خود نمی دید تمایل به فراقت از بیداری او را آرام نمی گذاشت . اما با غروب خورشید هوا بیش ازپیش به سردی گرایید و آسودن در آن مکان را غیر ممکن ساخت . با کرختی از جا بلند شد زانوهای قفل شده اش به سختی باز شد با دست زانو را مالش داد و بعد به راه افتاد نمی دانست کدام سو برود مقصدی نداشت فقط راه می رفت سرما به استخوانهایش نفوذ کرد تلاش کرد با گرمای نفسش دست ها را گرم کند اما این چاره کار نبود دست ها را به زیر بغل برد صورت نحیفش را به سینه فرو برد و با کمری خمیده گام برداشت.
کرکره های مغازه ها یکی یکی حضور شب را اعلام کردند چراغ ها خاموش شدند و خیابان فریاد بی صدایی سرداد . او هم چنان به سوی سرنوشت قدم بر می داشت . گرسنگی هم دست به دست سرما و خستگی داد معده اش از درد به هم فشرده شد اما نگاه تحقیرآمیز و گاه وحشت زده عابران اجازه هر نوع درخواستی را از او سلب کرده بود. لباس های تنش همه را از او دور می ساخت اگر سرما به او اجازه می داد آن ها را از تن خارج می ساخت اما مگر جز این پوشش مندرس چیز دیگری داشت؟ به دنبال یک سرپناه می گذشت تا حداقل برای ساعتی چشم ها را بر هم گذارد و استراحت کند اگر آن لحظه در سلولش بود خواب هفت پادشاه را هم دیده بود . نزدیک شدن یک مرد او را به کنج دیوار کشاند شاید می ترسید بار دیگر به زندان رانده شود و آزادی اش را از او باز ستانند. مرد نزدیک و نزدیک تر شد تا از او گذشت با دور شدن مرد شهامت یافت و از مخفیگاه خود خارج شد جلوی پاهایش تکه پارچه ای افتاده بود از بیم از دست دادن آن نیروی تازه ای یافت . خم شد آن را برداشت پارچه سه رنگ به قطعه چوبی بسته شده بود آن را از چوب جدا کرد و بی توجه به جای پاها و لکه ها آن را به دور خود پیچید . نازک بود ولی حداقل پوشش بود برای پنهان ساختن تن پوشش گرسنگی ، خستگی و سرما امانش را بریده بود... در سکوت و خاموشی شب ، چراغ روشن یک اغذیه فروشی اورا به سمت خود فرا خواند متزلزل در را گشود تن سرما زده را به گرمای درون سپرد چشم ها را بر نگاه های کینه توز مشتریان فروبست و پشت پیشخوان ایستاد دنبال کلمه ای می گشت تا تقاضایش را بیان کند زبانش برای خواهش در دهان نمی چرخید غرور هنوز در وجودش رنگ داشت اما فریاد صاحب مغازه سیلی سختی بر صورت او بود چه می خواهی فراری؟ زود تر گورت را گم کن. اینجا جای تو نیست و پیرمرد بدون کلامی آنجا را ترک کرد شکسته تر از پیش جلو رفت با عبور از روی نرده های روی زمین گرمایی از حس کرد گرما از هواکش آشپزخانه مغازه به سمت بالا می آمد زانوهایش خم شد و همان گوشه نشست بوی غذا بر شدت گرسنگی او افزود اما گرما به درونش نفوذ کرد و یخ وجودش را آب کرد گذشته از گرسنگی احساس مطبوعی داشت چشم ها را بر هم گذاشت از تماس باد گرم احساس سکرآوری به او دست داد بیهوش به خواب رفت خستگی و ضعف بدن ناتوان او را از پا انداخته بود اما ضربه محکمی بر پهلویش او را از حالت خلسه بیرون آورد "ولگرد مگر خانه و زندگی نداری؟ اینجا جای خوابیدن نیست " پلکهایش بار دیگر روی هم افتاد پلکهایش به اندازه ساعتها خواب سنگین بودند پیاده روی آن روز توان او را به تحلیل برده بود اما ضربه شدید بعد او را از جا پراند ."گفتم از این جا بلند شو. مگر کر هستی؟" چشمانش در نور اندک خیابان لباس افسر گشت را تشخیص داد. ترسید با چابکیی که از او بعید می نمود از جا بلند شد ولی جوابی برای گفتن نداشت . سرش را به زیر انداخت و خاموش ایستاد . حق با او بود او دیگر سهمی در این دنیا نداشت . همین هوایی که او تنفس می کرد صدقه ای بود که پیش پایش انداخته بودند مثل یک تکه مردار در برابر سگ و اودر این سال ها بارها و بارها از خدا خواسته بود که این ته مانده لطف را هم از او بازستاند آهی از اعماق دل کشید خودش را جمع کرد و بی آنکه به پشت سر نگاه کند به راه افتاد همه جا سیاه بود سوز سردی می وزید ابر هم سعی داشت مانعی بر ته مانده نور ماه باشد. سرافکنده گام برمیداشت و به گذشته می اندیشید . کاری که در سال های گذشته نکرده بود . در این مدت ، گذشته و آینده مفهوم خود را برای او از دست داده بودند چرا که اندیشه به آن برای یک زندانی ابد کاری عبث به نظر می رسید اما در آن لحظه پرنده خاطرات بال می زد. خودش را به در و دیوار قفس ذهن می کوفت تابه گذشته ها پرواز کند تا بالاخره خودش را رها ساخت بال گشود پرواز کرد پرواز کرد تا به گذشته رسید به زمانی که با حداقل امکانات در کنار خانواده اش زندگی می کرد شاد بود می خندید ودر تصوراتش آینده زیبایی را به تصویر می کشید . آینده ای که هیچ وجه تشابهی با امروزش نداشت پس سال ها لبخندی کمرنگ بر لبان کوچک و ترک خورده اش نشست و دندان های زردش را به نمایش گذاشت دلش می خواست زمان در همان لحظه متوقف می شد تلخی زمان حال ، خاصه در مقایسه با زمان گذشته بیشتر نمودار شد . وضع رقت انگیزش دل خودش را هم به درد آورد قیافه خواهرش در برابر دیدگانش درخشید مثل همیشه می خندید او ار بیش از هر کس در زندگی اش دوست داشت به اندازه مادرش که هرگز نداشت. اگر چه خواهرش فقط یکسال از او بزرگتر بود مثل یک مارد از او نگهداری می کرد به یاد داشت که خواهرش به خاطر او خواستگاران زیادی را بی جواب گذاشته بود تا پای اوبه میان آمد دوستی که با او بزرگ شده بود درس خوانده بود بازی کرده بود همراه ، همساز، هم دل، او بود برای او یک دوست و برای خواهرش یک برادر کوچک . نفهمید چه زمان بین آن دو علاقه ای چنین عمیق به وجود آمد چه موقع دوست به خواهرش اظهار علاقه کرد و چگونه خواهر به عشق دوست جواب مثبت داد. چه زمان با هم پیمان بستند و چرا او از همه چیز بی خبر ماند، نفهمید چرا چاقو کشید و چرا او ایستاد و ضربه خورد بر زمین افتاد در خون خود غلطید و لخند زد نفهمید چرا بهترین دوستش را کشت عزیزترین کس خود را داغدار کرد و خودش را به گوشه زندان انداخت فقط یک چیز را می دانست . می دانست که حسادت با او چه کرد جانش را به آتش کشید قلبش را سوزانید و دنیایش را ویران ساخت.
خورشید شادمانی ها افول کرد در یک لحظه مثل خاموش شدن نور شمع با وزش ملایم باد دیگر زندگی برای او شوری نداشت قادر نبود یک عمر نگاه شماتت بار خواهرش را تاب بیاورد نمی توانست از زیر بار عذاب وجدان شانه خالی کند خلاصی از زندگی اولین فکری بود که به ذهنش رسید اما پشیمان شد شهامت تنها چیزی بود که در آن لحظه نیاز داشت مثل آدم های افسون شده در کنار پیکر بی جان او زانو زد بغض راه گلویش را بسته بود آن چه را روی داده بود باور نداشت یعنی او با دست های خودش بر زندگی دوستش نقطه پایان گذاشت؟ به صورت بی رنگ او چشم دوخت نام او را صدا زد منتظر بود از جا برخیزد ، بخندد و بگوید همه چیز یک شوخی بوده است از او خواهش کرد اما هم چنان دراز کشیده بود . سدی در برابر اشک هایش قرار داشت . اشک در چشم ها می جوشید اما فرو نمی ریخت یک بار دیگر با ناامیدی به او نگاه کرد و مایوس بر پیشانی او بوسه زد به سمت خواهرش رفت .شوک وارد آمده سنگین بود نمی توانست به دیدگانش اعتماد کند با چشمانی خیره و نگاهی ناباور به پیش رو می نگریست . دهانش باز بود اما صدایی از آن خارج نمی شد مقابل او ایستاد .دست های لرزانش را در میان دست ها فشرد دقیقه ای در همان حال ماند و ناگهان مثل جرقه ای از جا پرید از خانه خارج می شد . به کنار در رسید یک بار دیگر به پشت سرش و آن چه روی داده بود نگاه کرد و خانه را برای همیشه ترک کرد تا از دست ماموران، از دست خودش و وجدانش فرار کند اما در اولین قدم و به سادگی دستگیر شد . جلسات، اعتراف ها، دادگاه، وکیل، قاضی ، دادستان، آخرین دفاع بدون ترتیب و مبهم یکی یکی در ذهنش ظاهر و بعد ناپدید شدند اما آن لحظه مثل روز وقوع ، روشن و آشکار ثابت ماند یک قفس و او تنها . با بسته شدن در سنگینی غم را بر دلش حس کرد. به اطرافش چشم دوخت اما جز دیوار سقف آهنی و در آهنی چیز دیگری ندید او تا ابد باید با همین هیچ سر می کرد.
در این سالها با خودش کلنجار رفته بود . خودش را توجیه کرده بود آیا فقط من مقصر هستم؟ مگر نه آن که هردوی آنها را دوست داشتم و حاضر بودم جانم رابرای هر یک از آنها فدا کنم اگر قبل از آن که من خودم حقیقت را بفهمم خودشان حرف دلشان را به من می زدند این طور نمی شد ولی خودش میدانست ترس از تنها ماندن ترس از دست دادن محبت ان ها او را به این کار وا داشت بیچاره خواهر، تمام زندگیش را صرف بزرگ کردن او کرده بود از تمام علایق خود فاصله گرفته بود تنها به خاطر او و او چه نیکو جواب محبت های او را داد.
چه کسی می تواند باور کند آن که را بزرگ می کند و پرورش می دهد باعث مصیبت او خواهد شد . با یادآوری اتفاق ها لرزشی بر بدنش افتاد خواهرش باید پنجاه و نه سال داشته باشد آیا در این لحظه چه می کند . تنها نشسته است یا در کنار فرزندان احتمالی با سر می برد؟ چه قدر دلش می خواست او را ببیند در آغوش بکشد و در آغوشش گریه کند مثل آن زمان که کودک بود و تمام عقده ها را در آغوش او می گشود و خواهرش مثل گذشته دست نوازش بر سرش بکشد و بگوید گریه کن عزیزم گریه کن تا آرام بگیری . اگر این اتفاق روی نداده بود به طور حتم او هم همسری داشت و البته فرزندانی ، پسرانی نیرومند و دخترانی مهربان هم چون خواهرش و شاید چند نوه. اشک پهنه صورتش را پوشاند چه مفت زندگی را باخته بود چقدر زندگیش می توانست با امروز متفاوت باشد صدای گریه اش بلندتر شد و دقیقه ای بعد از اعماق دل می گریست اوبهترین شاگرد مدرسه، عزیز معلم ها چه قدر خار شده بود جوانی که اهل محل دوستش داشتند امروز کودکان تحقیرش می کردند در حین راه رفتن پایش به جسمی خورد و صدای ناله حیوانی بلند شد خم شد حیوان گربه خاکستری کوچکی بود آن را از روی زمین بلند کرد به سختی کمر راست کرد پای حیوان صدمه دیده بود با زبان قرمزش چای زخم را می لیسید او را نوازش کرد و در آغوش گرفت.
گرمای بدن او را حس کرد اما صدای ناله او بلند تر شد پیرمرد از صدای جیغ ناگهانی گربه ترسید و ناخودآگاه او را در میان زمین و آسمان رها کرد. صدای سنگین افتادن او تکانش داد حیوان بیچاره با چشمان براقش به او نگاه کرد و ناتوان از پیش خودش را به کناری کشید . مرد از خودش بدش آمد ناله و صدای گربه پر از دشنام بود گویی به زبان انسان ها سخن می گفت یا حداقل این چیزی بود که او تشخیص داد در جای خود ایستاد و با چشمان مرطوب به دور شدن آهسته و قدم های لنگان او نگاه کرد تا از مسیر دیدش خارج شد.
بار دیگر به راه افتاد و باز سفر به گذشته .پدرش او را دوست داشت بیش از هر کس در دنیا و همیشه منتظر روزی بود که او بزرگ شود و به قول خودش عصای دستش شود او در خانه مرکز توجه آن دو نفر بود و از این بابت احساس وجود می کرد از این که می دانست چه جای وسیعی در قلب آنها دارد به خود مغرور شده بود افسوس که زندگی امروزش با آن زمان تفاوت زیادی داشت کم کم ترس به دلش راه یافت از چه؟
نمی دانست . مگر چیزی بدتر هم می توانست انتظارش را بکشد نه خانه ای داشت نه دوستی نه کسی که منتظرش باشد نه امیدی و نه فردایی فردا برای او بیابانی خشک و تاریک بود بدنش می لرزید چند دندان باقی مانده اش به هم می خورد و فکر می کرد چقدر تنها است باد هم هم صدا با او ناله سرداد سوزش معده اش یک بار دیگر گرسنگی را به آورد دیگر قادر به تحمل نبود . چشمش به دنبال ته مانده غذا بر روی زمین می گشت . برایش فرقی نمی کرد که چه بیاید فقط چیزی که شکم گرسنه او را سیر کند اما چیزی نیافت ضعف و سرگیجه او را به گوشه دیوار کشاند دیگر توان حرکت نداشت . همان جا نشست دست ها را زیر بغل برد و خودش را جمع کرد. دقایقی بعد دیگر برایش تفاوتی نداشت که کجا و در چه وضعیتی است عالم خواب او را مصائب آن روز جدا ساخت . دیگر او فرقی با پیرمردی که در اطاق گرم و بستری نرم خفته بود نداشت. هر دو فارغ از دنیا و هر چه در آن است به سر می بردند و شاید اگر برخورد سنگین توپ به سرش نبود، ساعتها متمادی در همان حالت به سر می برد. از جا پرید صبح شده بود چشمش به چند پسر نوجوان افتاد . آنها با کمی فاصله از او مشغول بازی بودند بدون هیچ واکنشی برسر جای خود نشست و به آنها نگاه کرد پسرها خندیدند و یک بار دیگر توپ را با یک ضربه به صورت پیرمرد کوفتند پیرمرد به راحتی نقش بر زمین گشت و شلیک خنده آنها بلند شد احساس ضعف شدیدی داشت به زحمت برجای خود نشست چشم های تب آلودش را به آنها دوخت و لبخند تلخی بر گوشه لبانش نشست اما بچه ها تازه از این بازی خوششان آمده بود مرتب توپ را به سوی پیرمرد پرتاب می کردند پیرمرد ضربه می خورد ولی سکوت می کرد و به خندههای مستانه آنها گوش می سپرد بالاخره خسته شد و چند قدم خمیده ، بر روی زانو جلو رفت و با کمک دیوار از جا بلند شد برای جلوگیری از سقوط به اتکای دیوار قدم برداشت اما آنها دست بردار نبودند پشت سر او راه افتاده واو را به باد تمسخر گرفته بودند جلو می رفتند و هولش میدادند پارچه را از دستش بیرون می کشیدند و دشنامش می دادند و پیرمرد ضربه می خورد، ضربه می خورد، ضربه می خورد . با دیدن یک مامور قوت قلب گرفت به سمت او رفت ولی هنوز زبان باز نکرده با برخورد شدید او روبه رو شد . "اینجا جای تو نیست جای تو و امثال تو همان جاست که بودی" . و تازه به یاد آورد که او در زندان نیست و یک مامور می تواند وی را به جای اول باز گرداند با ترس و دلهره عقب گرد کرد و بی آنکه متوجه حرف های او بشود از او فاصله گرفت بچه ها هم خسته از این بازی از او جدا شدند واو را به حال خود واگذاشتند اما گذر یک زن جوان و بوی نان تازه مسیر افکار او را تغییرداد چشمان پیرمرد نان را در دست زند دید جدا شدن قطعه ای از آن را تشخیص داد ولی ندانست چگونه خود را به آن برساند . از روی زمین برداشت و در دهان گذاشت نان را با دندان های اندکش با لذتی وصف ناشدنی می جوید دلش نمی آمد آن را فرو دهد. نان گرم و تازه بود از بوی آن جان تازه ای گرفت اما این لذت دیری نپایید و خیلی زود فرو داده شد . هنوز گرسنه بود استخوان هایش خشک شده بود اما بدتر آن که نمی دانست کجا برود و چه کار کند لباسی بیاید سرو وضعش را مرتب کند به دنیال کار و مکانی بگردد شاید بتواند سروسامانی به زندگیش بدهد ولی خودش از این اندیشه به خنده افتاد او هیچ نیرویی برای شروع یک زندگی جدید را در خود نمیدید .او خسته بود. حتی از نفس کشیدن خسته شده بود . هیچ چیز او را به این دنیا پیوند نمی داد بی آنکه به نگاه ها، ناسزاها، تمسخرها توجه کند به جلو می رفت . برای رسیدن به یک نقطه پایان بی تاب بود او با هر قدم پیش از پیش از جامعه رانده می شد برخورد مردم او را ناامید تر از پیش می کرد . فکر می کرد پس بقیه همراهان او کجا رفتند . آیا آنها هم وضعیتی مشابه به او داشتند؟ سرگردان پرسه می زد . تک سرفه های پی درپی هم بر مشکلاتش اضافه شد پیش رویش جز یک سیاهی و هم آور چیز دیگری نبوده و در آن سیاهی چیز قابل تشخیص وجود نداشت او در مسیری گام می نهاد که هیچ آگاهی نداشت . هر تصویر، هر رفتار و هر رویداد خارج از انتظار او بود . دلشوره ، دل نگران او را به آشوب می کشید و آرام نمی گذاشت . کل کم منقلب شد بی تاب شد سعی کرد موقعیتهای احتمالی را در نظر بگیرد ولی برای او هیچ راهی وجود نداشت . او در مملکت خود در شهر خود و حتی در خانه خود غریب بود. حتی نسبت به خواهرش او را ببیند ولی نمی دانست اگر با او برخورد کند چه بگوید و چگونه با او روبرو شود توانست حدس بزند او چه تغییری کرده است قیافه او درست مثل سی و شش سال پیش جلوی چشمش ظاهر شد با دو دسته موی بافته شده سیاه در دو طرف سرش به او می خندید آهی از اعماق دل کشید و یک بار دیگر هق هق گریه تن نهیف او را به لرزه وا داشت گویی قصد داشت تمام غشه ها و کینه ها را از این دو دریچه کوچک خارج سازد به یک روز گذشته فکر کرد چه قدر زندگیش در این مدت کوتاه ، دگرگون شده بود چقدر این مردم با مردمی که او می شناخت متفاوت بودند چقدر دل سخت و چقدر نامهربان.
هم چنان که قدم بر می داشت نشت قطره ای را بر روی دستش حس کرد و بعد نزول قطرهای دیگر . آسمان می بارید شاید او هم از دیدن وضعیت نا به سامان پیرمرد می گریست با گذشت دقیقه ها بر شدت باران افزوده شد سروپای پیرمرد خیس شده بود اما توجهی به آن نداشت زیر باران به آرامی قدم بر می داشت و به خود می اندیشید . هیچ کس در خیابان دیده نمی شد همه به خانه ها و ماشینهایشان پناه برده بودند ولی او جایی برای فرار از موقعیت نمی شناخت و همچنان راه می رفت لباس ها خیس سرما کشنده پاهایش خسته و گلویش به شدت می سوخت شکاف احساس نزدیکی اش به مردم هر لحظه عمیق تر و عمیق تر می باشد . خودش را از آنها دور میدید . گویی عضوی از نسل دیگری است از برقراری ارتباط مایوس شده بو او تشنه بود تشنه شنیدن کلامی محبا آمیز یا حداقل جوابی بدون کینه اما او امیدی برای رسیدن به خواسته اش نمی دید او سی و شش سال تنها بود و باز تنها می ماند این برای او اصلی آشکار بود شکمس هم به اعتراض با او برخاست پیرمرد به اعتراض با او برخاست پیرمرد فشار دست او را دعوت به آرامش کرد. کمی جلوتر چشم پیرمرد به گوژپشتی افتاد که گوشه ای زیر سایه بات مغازه ای پناه گرفته بود و همچون او به شدت می لرزید ابتدا با تعجب به او نگاه کرد و با خود گفت یعنی این مردم با یکی مثل خودشان هم این طور رفتار می کنند؟ ولی نتوانست برای سوال خودش جوابی بیابد . به سمت او گام برداشت و در چند قدمی او ایستاد چند ثانیه در همان حالت ماند . کمی این پا و آن پا کرد و بعد پارچه دورش را برداشت و به دور او انداخت پارچه خیس بود و نمی توانست کمکی به او کند ولی نگاه حق شناسانه اش به پیرمرد اولین جرقه شادمانی را در دل او روشن ساخت . بیش از این منتظر نماند و از او دور شد و نگاه تشکر آمیز گوژپشت بدرقه راهش گشت باران متوقف شد ولی پیرمرد متوجه نشد به هر حال برای او تفاوتی نداشت او به راهش ادامه می داد تا به نقطه آرامش برسد به جایی که بپذیرنش اینجا کسی او را قبول نداشت حتی کسی حاضر نمی شد به او نزدیک شود یا با او همکلام شود ولی پیرمرد فکر می کرد و که آنها حق دارند حق دارند از او فاصله بگیرد حق دارند از کمک به او طفره بروند . مگر او برای مردم چه کرده بود. چه به آنها داده بود و یا چه به آنها می داد دراین سالها او یک طفل بود پس نمی توانست انتظاری داشته باشد.
قدم های پیرمرد سست وسست تر می شود و درست زمانی که احساس کرد دیگر قادر نیست یک قدم به جلو بر دارد بویی آشنا به مشامش رسید نیرویی تازه گرفت چند قدم دیگر برداشت و بعد گوشه ای نشست اینجا نقطه ای بود که به آن تعلق داشت تنها جایی که حق خود می دانست سالها زندگیش را در آن سپری کرده بود نفس عمیقی کشید و تا گشوده شدن درها انتظار کشید.

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید