انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

ترن مخلوط

   

اندازه نوشتار:

نوشته: آرتو کلستر
بهمن  1380

 

آرتو کلستر"ترن مخلوط" نوشته ای است از "ارتو کلستر" در دهه 1940 میلادی درباره فجایع نازی ها در جنگ دوم جهانی و مخصوصاً جنایات هیتلری ها علیه یهودیان اروپا.
کلستر در کتاب "جهاد بی صلیب" که این نوشته بخشی از آن است خاطرات خود را به هنگام بازداشت در بازداشگاههای هیتلری تعریف و چهره کریه فاشیزم را تصویر می نماید و مظلومیت یهودیان را در این بیدادگری ددمنشانه نشان می دهد .
کلستر این یادداشت را وقتی نوشته است که هیتلری ها در کوره های آدم سوزی مشغول "حل مسئله یهود!" بودند و کلستر شاهد داغ ننگی بود که بشریت بر چهره فاشیزم گذاشت.
                                                                                            
***
او بر روی بالش ها بلند شد و با صدای گرفته ای که ناراحتی های درونیش را نشان می داد و به سخن گفتن ادامه داد:
"کسانی که آنجا نبوده اند حقیقت را نمی توانند درک کنند وحشت، سفاکی و فشار ، اینها کلماتی بیش نیستند از آمار خون نمی چکد. می دانید چه چیزی دقیقاً می تواند آن را توضیح دهد؟ شرح جزئیات حوادث.
بله فقط بیان این جزئیات است که می تواند گویا باشد...."
- می دانم.
- نه ، شما نمی توانید شما از جزئیات خبری ندارید. فی المثل هرگز در یک ترن مخلوط مسافرت نکرده اید و نمی دانید این چه جور چیزی است!
- ترن مخلوط چیست؟
- بله این یکی از آن جزئیات است. ترن هایی که در هیچ یک از برنامه های ورود و خروج ایستگاه ها ذکری از آنها نشده است. اما این ترن ها سراسر اروپا را زیر پا می گذارند. لوکومتیو های کهنه ای که ده یا بیست واگن مخصوص حمل حیوانات را می کشند این واگن ها را که به خوبی مسدود شده اند و از خارج با دقت قفل می شوند کمتر کسی می بیند زیرا ترن معمولاً شب ها وارد میشود و در تاریکی هم می گریزد ....من در یکی از این ترن ها مسافرت کرده ام.
- خوب؟
- من هرگز راجع به این موضوع با کسی سخن نگفته ام. این ترن را به علت کالاهای مختلفی که حمل می کند "مخلوط" می نامند.
- ترن ما با 17 واگن حرکت می کرد. او ساکت شد و دوباره روی بالش خوابید وقتی باز به صحبت پرداخت صدایش آرام و یکنواخت شده بود:
ما نمی دانستیم کجا می رویم در سلول مرا نیمه شب باز کردند و به من گفتند بیا.
در راهروی تاریک، صفی از سایر زندانیان به چشم می خورد . طناب طویلی دست های ایشان را که به پشت بسته شده بود بهم پیوند می داد وقتی من به طناب بسته شدم صف پیش رفت و از سلول بعدی مرد دیگری پشت سر من بسته شد. از میله های زندان گذشتیم و ما را بار کامیون کردند. ترن آنجا حاضر بود واگن های مخصوص حمل حیوانات که از خارج محکم مسدود شده بودند مرده و متروک به نظر می رسیدند. فقط لوکوموتیو گاهی سرفه می کرد و جرقه های خود را درتاریکی شب تف می نمود. ما کوشیدیم از نگهبانان خود راجع به مقصد سئوال کنیم اما آنها پاسخ می دادند که چیزی نمی دانند جز این ترن مخلوط می باشد. آنها ما را در روی سکوی ترن به خط کردند و در حالی که اطراف ما را نورافکن ها احاطه کرده بودند به حاضر و غایب کردن زندانیان پرداختند.
در این موقع از آخرین واگن های ترن که ما گمان می بردیم خالی است فریادی تاریک شب را شکافت بعداً دانستیم که هفت واگن آخر ترن مملو از یهودی ها هستند.
این فریاد ممتد شبیه به مناجات بود، من معنی کلمات را نمی فهمیدم اما بعداً برایم ترجمه کردند مضمونش این بود:
"چه خواهیم کرد وقتی ماشیح (منجی) ما بیاید؟"
صدای رعد آسای دیگری از داخل واگن ها جواب می داد:
"ما شادی خواهیم کرد وقتی ماشیح بیاید."
سپس صدای اولی پرسید:
"که برای ما می خواهد رقصید وقتی ماشیح بیاید؟"
و محمولات نامرئی واگن به آواز پاسخ دادند:
"ما شادی خواهیم کرد وقتی ماشیح بیاید و داوید پادشاه برای ما خواهد رقصید"
در این اثنا یکی از هم زنجیرهای ما چیزی گفت: نگهبان لگدی به شکمش زد و او به زمین غلطید و با این حرکت تمام کسانی را که با او به یک زنجیر بسته شده بودند به خاک انداخت هنگامی که ما به زحمت بلند می شدیم صدا در ترن سئوال کرد :
"که برای ما کتاب شریعت خداوند را خواهند خواند وقتی ماشیح بیاید؟"
یکی از فرماندهان مراقبین فریاد زد:
محض رضای خدا خفشان کنید.
عده ای از نگهبانان از وسط ریل ها دویده با چوب دستی های خود به درهای واگن کوبیدند ولی چون از این ضربات نتیجه ای حاصل نشد. یکی از آنها اسلحه کمری خود را در آورد و چند تیر به وسط میله های هواکش واگن خالی کرد چند دقیقه ای سکوت برقرار شد ولی باز آواز خیلی شدیدتر از سرگرفته شد:
"موسی پیامبر ما کتاب شریعت را برایمان خواهد خواند. داوود پادشاه ما خواهد رقصید و ما شادی خواهیم کرد وقتی ماشیح بیاید."
پس ما را در سومین واگن بعد از لوکوموتیو محبوس کردند . درها را بستند و از پشت قفل کردند .پس از مدتی لوکوموتیو به خود تکانی داد و به راه افتاد.
همان طوری که گفتم هفت واگن آخری مملو از یهودی ها بودند از این هفت واگن دو واگن آن را به اصطلاح "جهود های به دردخور" اشغال کرده بودند و پنج واگن دیگر پر از "جهود های بی مصرف" بود.
البته این نامی بود که نازی ها به این بدبخت ها داده بودند. جهودهای بی مصرف را که عبارت از مریض ها و پیر مردان بودند برای کشتن می بردند. مسافرین دو واگن را زندانیان سیاسی تشکیل می دادند که منهم جزو آنها بودم در واگن های دیگر اشخاصی بودند که برای کار اجباری در مزارع و کارخانجات اعزام می شدند و به همین دلیل بود که این ترن را "مخلوط" می نامیدند....
پس از یک یا دو ساعت، ترن در یک ایستگاه ایستاد و خط را عوض کردند. یکی از واگن های زندانیان سیاسی از ترن جدا شد و به جای آن دو واگن حامل کارگران خارجی را بدان بستند.
سپس دوباره حرکت کردیم و نزدیک ساعت دو صبح دو مرتبه برای تغییرات جدید توقف کردیم. واگن های کارگران همگی جدا شدند و دو واگن دیگر را ، بعد از واگن جهود های آواز خوان به ترن بستند. این ها زنان و کودکان قریه غارت شده ای بودند که مردانشان عموماً یا تیرباران شده یا به اسارت رفته بودند.
در توقف بعدی ، ما "جهودهای مفید" را ترک کردیم و به جای آن دو واگن از کولی ها را به ترن بستند که می گفتند آنها را برای عقیم کردن می بردند.
تمامی این جزئیات را ما از صدای فریاد ها و دستورات و یا از منظره ایستگاه ها و توقفگاه ها می فهمیدیم . این ایستگاه ها همه تاریک و دورافتاده بودند و در روی سکوها، نگهبانان مسلسل به دست به چشم می خوردند. در هر ایستگاه تغییرات جدیدی برای آنها به منزله بازی تازه ای بود و به نظر می رسید از این امور خیلی لذت می برند. زیرا بدون شک آنها دوستدار تشکیلات بودند. قطار پیش می رفت و ما نمی دانستیم به کجا می رویم. پرده ای از تاریکی ما را در برگرفته بود. کمی پیش از سپیده دم، لوکوموتیو به نفس نفس افتاد و بدین ترتیب فهمیدیم که از یک ناحیه کوهستانی بالا می رویم.
کمی بعد از در سرزمین همواری متوقف شدیم سردی هوا به ما می فهماند که بایستی خیلی بالا رفته باشیم زیرا بوی هوا متفاوت پیدا کرده بود، منظورم این است که تعفن واگن های ما از بین رفته بود. فراموش کردم بگویم که ما در واگن خود به قدری به هم فشرده شده بودیم که نمی توانستیم دراز بکشیم. مجبور بودیم نشسته بمانیم و چون مرتباً برای تماشا از خلال میله های هواکش در حرکت بودیم، مانند این بود که در لجنزاری از کثافات راه می رویم . پس از مدتی صدای برخورد آهن ها شنیده شد و فهمیدیم لوکوموتیو را باز می کنند لحظه ای بعد لوکوموتیو را دیدم که دودکنان به سمت دشتی که ما را از آنجا آورده بود باز می گردد. به نظر می رسید از این که به آسانی از بار گران ما رهایی یافته است خوشحال می باشد.
چند دقیقه بعد صدای سوتش به گوش رسید. گویی می خواست با ما خداحافطی کند. کمی بعد سپیده زد و معلوم شد که در یک جاده فرعی واقع در کنار معدنی متروک ما را رها کرده اند.
چون روز کم کم بالا می آمد، ما به جز دامنه های سنگی و آسمان چیزی را نمی دیدیم بعدها که به تدریج مه محو شد توانستیم دو کامیون را که آنجا ایستاده بودند ببینیم این کامیون ها چون اتومبیل هایی که برای اسباب کشی به کار می روند بزرگ و حجیم بودند و به نظر می رسید که در روی جاده ای که منتهی به بالای معدن خالی در اتنظار مسافر ایستاده اند.
سابقا مطالبی راجع به این نوع کامیون ها شنیده بودیم ولی چیز مشخصی در این باره نمی دانستیم به علاوه آن که لوله های دودکش آن عادی به نظر می رسیدند اتومبیل های مزبور در انحنای جاده ایستاده بودند و در اطرافشان اثری از زندگی نبود.
چون خورشید به وسط آسمان می آمد تمام سنگ ها و صخره هایی که ما را احاطه کرده بودند شروع به گرم شدن کردند و از ریل ها بخاربلند شد تعفن واگن ما هر آن بیشتر میشد . در بالای سرمان صدای خراش دادن و ضرباتی شنیده می شد که پس از لحظه ای فهمیدیم دسته ای از پرندگان بزرگ به سقف واگن هجوم آورده اند . بدون شک بوی ترن آنها را به خود جلب کرده بود. ما پرواز دورانی آنها را در بین صخره ها تماشا می کردیم گاه یکی از آنها به میله های پنجره تهویه بند می شد و نوک محکم خود را داخل واگن کرده بال و پر می زد قبلا هرگز از این نوع حیوانات ندیده بودم آنها با سرهای بی مو و گردن های طویل چین خورده شبیه مرغان پرکنده بودند ما سعی می کردیم با استفاده از آنچه در جیب داشتیم یکی از آنها را بکشیم ولی آنها موفق به فرار می شدند.
نگهبانان ما به محض این که هوا شروع به گرم شدن کرد مسلسلی در نوک قله نصب و خود پیاده شده بودند آنها سبدهایی پر از آذوقه را همراه داشتند و احتمالاً در سایه ای دور از عفونت و خارج از دید ما به صرف ناهار مشغول بودند ساعات بدین ترتیب می گذشتند و جز گرما، تعفن و سنگریزه ها هیچ چیز تازه ای نبود . ابتدا سعی کردیم با سایر واگن ها رابطه پیدا کنیم زیرا هر کس چنین می اندیشید که شاید دیگران اطلاعات زیادتری درباره سرنوشت ما داشته باشند .برای این که از واگن صدای ما را از خلال میله های پنجره تهویه بشوند لازم بود خیلی بلند فریاد بکشیم . زیرا پنجره ها در پهلوهای قطار واقع شده بودند ....و پس از مدتی همه صرفنظر کردند.
نزدیک ظهر زنان یکی از واگن ها شروع به فریاد کشیدن کرد. این فریادها ابتدا از طرف یکی دو زن شروع شد ولی سپس همه واگن با آنها همراهی کردند.
من فریاد کسانی را که کتک می خوردند یا اعمال دیگری نسبت به ایشان انجام می شد شنیده بودم ولی این فریادها به هیچ کدام شبیه نبود.
این فریادها از مغز عبور می کرد و بدن انسان را به لرزه در می آورد. در انسان این میل پیدا می شد که با تمام نیرو با فریاد آنها همراهی کند و سرش را به آهن های واگن بکوبد بین ما بعضی به میله ها چسبیدند و شروع به فحش دادن به زن ها کردند پس از لحظه ای نگهبانان در حالی که رو به هوا تیراندازی می کردند به سمت واگن دویدند ولی چون جرات نمی کردند درها را باز کنند یک لوله آبپاش به منبع آبی که در سقف واگن کولی ها گذارده بودند وصل کردند و چنان واگن زن ها را خیس کردند که ایشان به ناچار ساکت شدند.بعداً ما دانستیم که یکی از این زنها پرستاری که در مدت جنگ نشان افتخار گرفته بود یک تیغ ریش تراشی را در بین لباس هایش مخفی کرده بود . در بین واگن زنان، عده ای مرگ را بر خود فروشی به سربازان بیگانه ترجیح می دادند، ولی نمی دانستند چگونه باید آن را استقبال کرد. این پرستار به آنها پیشنهاد داده بود که حاضر است رگ های دستشان را باز نماید اکنون در حدود دوازده نفر با رگهای گشوده در انتظار مرگ نشسته بودند و پی در پی استفراغ میکردند عده ای دیگر نیز صف کشیده و منتظر نوبت بودند اما در واگن گروه دیگری نیز بودند که بیم آن را داشتند مبادا به علت خبر ندادن جریان تنبیه شوند آنها تمام مدت مشغول بحث و حتی منازعه بودند. و بالاخره یکی از آنها سعی کرده بود تیغ را از دست پرستار خارج کند ولی گروه انتحار کنندگان مقاومت کرده و کار به مشت زنی کشیده بود در نتیجه تیغ صورت یکی از زنها را می برد و مجروح شروع به زوزه کشیدن می نماید . دیگران به او تاسی می کنند و شروع به جیغ زدن، جست و خیز کردن نموده سرهای خویش را به دیوار می کوبند.
هنگامی که زنها در زیر آب سرد آرام شدند، نگهبانان کسانی را که قصد خودکشی داشتند از واگن بیرون آوردند آن ها را در روی جاده دراز کردند و زخم هایشان را بستند دست هایشان را از عقب بسته بودند که نتوانند پانسمان جراحت ها را با دندان باز بکنند و همه را در کوپه های نگهبانان محبوس کردند ما از خلال میله ها ایشان را میدیم . اکنون مطیع و ساکت شده بودند گویا به یکی از آنها دهان بند نیز زده بودند.
سپس نگهبانان اطراف ترن را احاطه کردند و از پشت میله ها واگن ها را بازدید کرده فریاد می زدند که اگر کسی قصد خودکشی دارد دیگران بایستی اطلاع دهند وگرنه همه ترن تنبیه خواهند شد. یکی دو ساعت بعد اتومبیلی از نوع اتومبیل های مخصوص جهانگردان از جاده ای که منتهی به قله کوه می شد بالا می آمد. دو نفر افسر در این اتومبیل نشسته بوند ماشین پشت سر کامیون ها متوقف شد. نگهبانان در یک خط صف کشیدند و افسران آنها را بازدید کردند مدت چند دقیقه با آنها صحبت کردند سپس نگهبانان در دو صف ایستادند و بدین تربیت کوچه ای درست کردند که از کامیون ها تا واگن "جهود های بی مصرف" امتداد داشت . دو تن از یشان نیز پشت فرمان کامیون ها نشستند . و موتورها را به کار انداختند ما با دقت لوله های اگزوز را تماشا می کردیم ابتدا از لوله ها مخلوطی به رنگ خاکستری خارج می شد . به تدریج که موتورها گرم شدند دود فوراً بی رنگ میشد اما از لرزش هوا معلوم بود که گاز خارج می شود. سپس درهای آخرین واگن ها باز شد و "جهودهای بی مصرف" پیاده شدند . آنها از بین کوچه ای که نگهبان ساخته بود عبور کرده و به تدریج به کامیون سوار می شدند درهای کامیون مانند کامیون های معمولی عریض نبود و فقط در تنگی با یک پلکان چوبی انتهای ماشین به چشم می خورد به نحوی که جهودها با وجود این که بعضی از ایشان خیلی هم پیر بودند بدون اشکال سوار می شدند در پای هر پله افسری ایستاده بود و فهرستی در دست داشت و هر بار که مرد یا زنی سوار می شد روی نام او خط می کشید گاهی اوقات که اشتباهی در مورد نام کوچک یا تاریخ تولد وجود داشت آنها به افسر نگهبان می گفتند و وی در فهرست تصحیح می کرد.
بین ایشان تعداد زیادی زن و شوهر بودند که با یکدیگر از بین صف نگهبانان می گذشتند دست پیرزن روی دست پیرمرد قرار داشت و مرد هم عاشقانه به سویش خم شده بود منطره این دو تن بی شباهت به عروس و داماد در روز جشن عروسی نبود. خیلی مودب و غالباً آرایش کرده بودند با تعجب از خود می پرسیدم که آیا این ها در واگن آرایش کرده اند؟ آنچه ما را بیش از همه به شگفتی وا می داشت آن بود که اغلب قدیمی ها کلاه نمدی مشکی یا شلوارهای کوتاه ابریشمی داشتند به نظر می رسید که با دقت گرد و خاک آن را تکان داده بودند بعضی ازمردان هنگام عبور از میان صف مراقبین با صدایی بلند دعا می خواندند و برخی دیگر آواز خوانده و با انگشتان خود چون نماز خوانان معابد به سینه می کوفتند.
هیچکدام قیافه مفلوکی نداشتند ولی خشم و غرور از سیمایشان هویدا بود و کمترین توجهی به نگهبانان نمی کردند بعضی ها آهسته راه می رفتند ولی عده دیگر چنان عجله داشتند که گویی در کامیون وعده دیداری دارند.
وقتی دو کامیون پر شدند، یکی از افسران علامتی داد و درها را بستند . آن وقت متوجه شدیم که درها خیلی ضخیم و ساختمان پیچیده ای چون در گاوصندوق دارند. پس از بستن درها ، افسر علامت دیگری به رانندگان کامیون ها که متوجه او بودند داد و هر دو موتور به شدت شروع به کار کردند. اما کامیون ها حرکت نمی کردند ما لوله های اگزوز را که گاز آبی رنگی از آن خارج می شد تماشا می کردیم سپس افسر ساعتش را بیرون آورد و علامت سوم را به رانندگان داد.
اکنون موتورها مانند سابق کار می کردند ولی کامیون ها به زمین میخکوب شده بودند و فوراً گاز لوله های اگزوز ناپدید شده بود . نگهبانان در دامنه تپه ، در طول ترن نشسته بودند و سیگار می کشیدند . افسر بین دو کامیون ایستاده چشمانش به ساعتی که در دست داشت دوخته شده بود. جز صدای خرخر موتور این دو کامیون هیچ چیز شنیده نمیشد . این جریان چند دقیقه ای طول کشید ، بدون این که در خارج هیچ چیز تغییر یا حرکتی کند، جز خورشید، ریلها، آسمان و تخته سنگ ها ، هیچ چیز به چشم نمی خورد.
پس از مدتی یکی از رفقای قطار ما گفت: بوی گاز مرا ناراحت کرده است و شروع به استفراغ کرد عده زیادی بین ما ناخودش شدند. آنگاه ما آخرین سیگارها را تقسیم و شروع به دود کردن کردیم. پس از بیست دقیقه شاید بیشتر، شاید کمتر، چون هیچ یک از ما ساعت نداشت افسر ساعتش را در جیبش گذاشت و از روزنه ای داخل هر دو کامیون را نگریست. علامتی داد که صدای موتورها کاهش یافت و کم کم عادی شد. کامیون ها به راه افتادند و جاده تنگ و مستور از گرد و خاک و خرده سنگ را پایین رفتند. این منظره از دوباره ما را خاموش کرد زیرا به فکر محتویات کامیون ها افتادیم که در این جاده سنگی چگونه تکان خورده و بر روی هم می ریزند.
پس از نیم ساعت مکث ، کامیون ها با صدایی ناراحت کننده جاده ای را که ابری از گرد و خاک بودند و لوله های اگزوز آنها مانند کامیون های عادی دود می کردند . نیم چرخی زدند و درست در جای قبلی قرار گرفتند ، درهای عقب باز شدند و پله های چوبی پایین افتادند. نگهبانان مجدداً کوچه ای ساختند ، این بار آخرین واگن جهود های بی مصرف تمام شد و شروع به خالی کردن واگن شماره دو می کردند. این جریان تمام بعد ظهر و تا پاسی از شب طول کشید. با فرا رسیدن شب نگهبانانی که کوچه می ساختند مشعل هایی در دست گرفتند و یهودی هایی که باقی مانده بودند در انتظار نوبتشان شروع به آواز خوانی کردند . آوازهای عجیبی داشتند. پر از شادی و در عین حال آمیخته به اندوه. یکی از آوازها با توصیف یک بخاری شروع می شد که در آن بخاری آتش نبود و حاخام پیری با بچه هایش جلوی آن بازی می کردند، حاخام به آنها الفبای قدیمی را یاد میداد و همگی با حالتی موزون کلماتش را تکرار می کردند و به جلو و عقب خم می شدند با تکرار کلمات مقدس کم کم گرم شدند و ناگهان مشاهده کردند که در بخاری آتش گرمی که کسی آن را نیفروخته است شعله ور می باشد. اما آواز مورد علاقه آنان همان بود که ما در مواقع سوار شدن در ترن شنیده بودیم . اکنون صدایشان با شدت بیشتری به گوش می رسید زیرا درهای واگن باز بود . در حالی که جهودهای بی مصرف از بین نگهبانان می گذشتند انعکاس سایه های مراقبین بر روی تخته سنگ ها با مشعل هایی که در دست داشتند چون نمایشی از غول های افسانه ای قدیم بود.
زندانیان هنگامی که پا روی پلکان می گذاشتند قبل از ورود به کامیون سر را بر می گردانند و دست ها را به آسمان بلند کرده و فریاد می زند:
"چگونه جشن خواهیم گرفت وقتی ماشیح بیاید؟"
و آنهایی که در واگن باقیمانده بودند با آواز جواب میدادند:
"از گوشت "غول افسانه ای" میهمانی خواهیم کرد."
نفر اولی رقص کنان به داخل کامیون می رفت و دومی به نوبه خود دست ها را بلند می کرد و می پرسید:
"چه خواهیم نوشید وقتی ماشیح بیاید؟"
و بقیه با آهنگ می خواندند:
"شراب کوه کرمل را خواهیم نوشید و از گوشت ، ضیافت خواهیم کرد."دبورا" مادر ما بر تخت خواهد نشست ماشیح رهبر ما کتاب شریعت ما را خواهند خواند . داوود پادشاه ما برایمان خواهد رقصید و ما شادی خواهیم کرد وقتی ماشیح بیاید."
بعد از نیمه شب پنج واگن جهودهای بی مصرف خالی شده بود و دیگر آوازی شنیده نمی شد . افسران با اتومبیل های خود رفته بودند . نور چراغ های ماشینشان را صخره ای به صخره ای دیگر میدرخشید. پس از لحظه ای لوکومتیو ما سرفه کنان از دشت به بالا آمد و ما عازم شدیم. هنگام شب باز دوباره در ایستگاه های مختلف در واگن ها تغییراتی داده شد، واگن کولی ها از ترن ما جدا شد و به طرف دیگر رفت. صبح به سراغ ما آمدند من و ده نفر دیگر را به کوپه ای در یک واگن مسافری در بسته بردند. از صبح تا ظهر در راه بودیم تا این که به شهری رسیدیم که سی و شش ساعت قبل از آن حرکت کرده بودیم ما را به زندانمان هدایت کردند گویا اشتباهی در فهرست زندانیان رخ داده بود زیرا ما را عوضی به ترن مخلوط سوار کرده بودند هنگامی که دوباره خودم را در سلول قدیمی ام یافتم از خوشحالی نرده های آهنی را بوسیدم.
می شنوی سونیا؟ این داستان یکی از آن ترن های مخلوط است. از این ترن ها در هیچ یک از فهرست های ورود و خروج ایستگاهها اثری دیده نمی شود. ولی هر شب از هر گوشه ای به راه می افتند. ده تا بیست واگن مخصوص حمل حیوانات که از بیرون محکم قفل شده اند و به وسیله یک لوکومتیو قدیمی کشیده می شوند......

 

از این نویسنده بیشتر بدانید:
آرتور کستلر

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید