انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

جدا شدن یعقوب از لاوان

   

اندازه نوشتار:

شاعر :هادی نامدار
بهار 
1306

از آن پس که راحیل، یوسف بزاد

 

به لاوان، سرائیل پیغام داد

که اکنون تو آزاد بنمانیم

 

بسوی وطن باز گردانیم

تو دانی چه سان کرده ام خدمتت

 

زن و بچه ام کن به من مرحمت

بدو گفت لاوان تمنا که حال

 

بمانی تو در نزد من چند سال

مرا از ورودت برکت رسید

 

بهر سال شد گله هایم  مزید

بدو گفت یعقوب من چون کنم

 

کنون صاحب چند طفل و زنم

بگو خرج کُلفت کنم از کجا

 

تو تکلیف من را معین نما

بدو گفت لاوان ترا غم چراست

 

بسازم من اکنون هر آنچت هواست

به همراه یعقوب پیمان به بست

 

که تا هر زمانی که نزد وِیست

رمه هایش را او شبانی کند

 

ز درندگان پاسبانی کند

شود اُجرت او ازان گله ها

 

بهر سال مخطوط و منقوت ها

چو زائیده شد ابلق و رنگ رنگ

 

شود مال یعقوب بی بحث و جنگ

چو یکرنگ و ساده تولد شود

 

بدست پسر های لاوان دهد

بدین گونه قسمت نمایند شان

 

به صحرا ی دیگر چرانند شان

به بستند پیمان بدینگونه سخت

 

که تا آزمایش نمایند بخت

نمودند پس گله ها باز دید

 

چه یک رنگ بود از سیه یا سفید

بدست پسرهای لاوان سپرد

 

بماند آنچه منقوط یعقوب برد

دو گله جدا گشت پس زین نشان

 

سه روز مسافت شدی بین شان

سرِ سال چون وقت زایش رسید

 

همه بره ها، ابلق آمد پدید

از آن پس بهر سال اینسان بدی

 

رمه های یعقوب افزون شدی

کسی را که باشد خدا یار او

 

بدینسان برکت کند کار او

ب یعقوب شد جمع بس مال و چیز

 

ز اسب و زگاو و غلام و کنیز

چو بگذشت چندی چنین روزگار

 

به یعقوب فرمود پروردگار

که اکنون بسوی وطن باز گرد

 

به اسحاق و ربقا تو دمساز گرد

چو بشنید یعقوب باکس نگفت

 

یکی را فرستاد اندر نهفت

زنانش به صحرا بر خویش خواند

 

همان امر حق نزد اوشان بخواند

بگفتند زنها که  ما چا کریم

 

هر آنچه تو فرمان دهی حاضریم

چنین گفت یعقوب پس با زنان

 

که آماده گردید خُرد و کلان

همین هفته باید که بیرون شدن

 

نباید که لاوان بداند سخن

نه آنست لاوان کز آغاز بود

 

به من مهربان بود و همراز بود

دیگر گونه ببینم کنون چهراو

 

ندارد بمن ذره ای مهر او

شنیدم پسر هاش گفتند نیز

 

که یعقوب هر گونه اموال و چیز

که دارد همه مال ما بوده است

 

که از باب ما جمله بربوده است

در این حال بودن در اینجا مرا

 

بود دور از عقل و باشد خطا

شما هرچه در خانه دارید زود

 

ز خانه به صحرا بیارید زود

زنان هر چه در خانه ها داشتند

 

به نزدیک یعقوب انباشتند

به خان پدر رفت راحیل زود

 

ز بت های او چند بت را ربود

نهان کرد بتها در اسباب ها

 

ز یعقوب می داشت آنها خفا

از آن پس ز حارون بکردند بار

 

ز اسب و ز اشتر فزون از هزار

هم از استر و گاو و هم گوسفند

 

ورا بود افزون تر از چون و چند

بزو میش هم داشتی زین شمار

 

بهمراه بردند چندین هزار

کنیز و غلامش فراوان بدند

 

که آن گله ها را نگهبان بدند

               

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید