انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

خاندان یعقوب در شخم

   

اندازه نوشتار:
 

شاعر :هادی نامدار
بهار 
1306

خاندان یعقوب در شخم

به سوی کوت رفتند یعقوبیان

 

بنا کرد آنجا بسی سائبان

برای مواشی خود لانه ها

 

هم از بهر خود ساختی خانه ها

نبود اسمی آنجای را پیش از آن

 

به سوکوت نامیده شد آن زمان

برای مواشی حه آن جای کرد

 

بشهر شخم رفتن او راهی کرد

چه آمد بشهر شخم روبرو

 

نمودند منزل بجای نکو

در آن جای او خیمه بر پای کرد

 

خریدن مرآن جای راهی کرد

زحمور که بودی شخم را پدر

 

خرید آن زمین را بصد پازه ز

در آن جای قربانگه آباد کرد

 

ز نام خدای جهان یاد کرد

بخواندیش اِل اِلوهه یسرااِل

 

اگر سکته دارد کنیدم بهل

چو چندی در آنجا شدی شان مکان

 

شنو اتفاق اوفتادی چه سان

لئارا یکی دختری بُد نکو

 

که دینا بُدی نام آن ماهرو

به یک روز دینا شدی سوی شهر

 

که گیرد ز دیدار آن شهر بهر

به بیند در آنجا مگر دختران

 

یکی کار پیش آمدش بس گران

شخم پور حمور که شهرزاده بود

 

بنا گاه آن ماه را در ربود

ببردش در خانه بشوق و سرور

 

به بی عصمتی بر وی آورد زور

از آن پس شخم شد به نزد پدر

 

بگفتش شدم عاشق این قمر

زیعقوب این را برایم بگیر

 

که گشتم بزنجیر عشقش اسیر

چوحمور پسر را گرفتار دید

 

بنزدیک یعقوب فوری دوید

چو دانست یعقوب آن حال را

 

ز هر کس نهان داشت احوال را

پسرهایش آنگه بصحرا بُدند

 

فروبست دم تا که باز آمدند

ب یعقوب حمور بگفت اینچنین

 

به دنیا شخم عاشق است از قرین

تو باید به بخشی ورا این بتول

 

بدامادیت ساز او را قبول

شنیدند آنگه یعقوبیان

 

نموده به دینا شخم آن چنان

بر اوشان چنان کرد غیرت اثر

 

که از جامعه شان مو برآورد سر

بغرید هر یک چو شیر شکار

 

که سازند حمور را پاره پار

پس آنگه نمودند در دل خیال

 

که آنگه چنان کار باشد محال

که حمور بُود حاکم این دیار

 

بفرمان او خلق بیش از هزار

پس اندیشه کردند یعقوبیان

 

که حمور را گر کشند آن زمان

زشهر اندر آیند مردان کار

 

بخون خواهی والی آن دیار

کشیدند دست آن زمان از فساد

 

ولی بُغض شان بود در دل زیاد

از آن پس چنین گفت حمور باز

 

ب یعقوب کی مهتر سرفراز

تو از وصلت ماکنون رُو متاب

 

چو خواهی که گردی زمن کامیاب

همانی تو در شهر ما زین سپس

 

نمانم بیازاردت هیچ کس

تجارت نمائید در شهر ما

 

که هم سرافرازی بود بهر ما

پسر های تو جمله از این دیار

 

نمایند زن بهر خود اختیار

بمانید با ما اگرتان هواست

 

بهین زمین ها از آن شماست

شخم نیز پیغام داد این چنین

 

پذیرید من را که هستم رهین

بمن واگذارید این دُخت را

 

زمن هر چه خواهید سازم ادا

تمنا که دینا شود زن بمن

 

بدارمش مثل گل اندر چمن

پسر های یعقوب اندر جواب

 

شخم را نمودند اینسان خطاب

به دینا چه بی عصمتی کرده بود

 

بحیله جوابش بگفتند زود

که در شرع مانیست اینسان رواج

 

که با نابریدان کنیم ازدواج

چو مختون نگردیده باشد کسی

 

بُود وصلتش ننگ بر مابسی

در آن وقت دختر زما می برید

 

که مانند ما جمله مختون شوید

اگر هر چه باشد میانتان ذکور

 

نمائید ختنه بشوق و سرور

بمانیم ما اندر این شهرتان

 

بهم قوم گردیم و هم مهربان

بگیریم ما دختران از شما

 

شما هم بگیرید دختر ز ما

اگر نشنوند این چنین پند از ما

 

نگردید ختنه بمانند ما

بگیریم ما خواهر خویشتن

 

از این جا بکوچیم سوی وطن

شخم زایشان شنید این چنان

 

به او هم به بابش پسند آمد آن

نمودند آن شرط زوشان قبول

 

سوی شهر کردند فوری نزول

شخم بود بهر پدر بس عزیز

 

گرامی تر از وی نبودیش نیز

به انجام آن کار پرداخت زود

 

بزرگان آن شهر دعوت نمود

بدروازه شد جمع خلق زیاد

 

حمور اندر آنجا چنین کرد یاد

که یعقوب در شهر ما آمده

 

بهمراه فرزند ها یازده

اَبا گله و دولت بی حساب

 

که ما ها ندیدیم هرگز بخواب

بیک شرط با ما نمایند زیست

 

که آن شرط بسیار دشوار نیست

بُود شرط شان اینکه پیر و جوان

 

ذکوران که باشند در شهرمان

همه یکسره ختنه باید شوند

 

بمانند آنها که ختنه شدند

از آن پس بمانند در شهرها

 

از اوشان برکت بُود بهر ما

در این شهر آنها تجارت کنند

 

بما خویش گردند و وصلت کنند

چنین دولت و گله و مالها

 

به اندک زمانی شور مال ما

ز حمور شنیدند خلق آن چنان

 

طمع شان بجوش آمد اندر زمان

زپیر و جوان از طمع با شتاب

 

نمودند ختنه نه بهر ثواب

به امید اموال یعقوبیان

 

که شاید به آنها رسد یک زمان

نمودند با خود خیال محال

 

بُریدند خود را به امید مال

چو شد روز سوم ز پیر و جوان

 

فتادند در خانه ها ناتوان

پسرهای یعقوب آن دو دلیر

 

چه شمعون و لئوی بمانند شیر

گرفتند شمشیرها شان بدست

 

برفتند در شهر چون فیل مست

بکشتند آن بت پرستان تمام

 

زحمور گرفتند زود انتقام

ورا با شخم سر بریدند زود

 

که بی عصمتی او به دینا نمود

بدادند پاداش کردارشان

 

بدیدند پس خواهر زارشان

که تا آن زمان بود چون بندیان

 

به تنها همی داشتندش نهان

بر او خانه را بسته بودند در

 

نبادا گریزد بخان پدر

چو شمعون و لئوی ورا یافتند

 

بنزد پدر زود شتافتند

از آن پسرهای یعقوب باز

 

سوی غارتِ شهر بُردند تاز

زنان را ابا بچه های صغیر

 

بُبردند با مالهانشان اسیر

دیگر هر چه بود اندر آن خانه ها

 

بتاراج دادند ایوانها

مکافات بی عصمتی این بدان

 

بویژه ابا دُخت پیغمبران

کسی را که حق باشدش دستگیر

 

ورا از شمار دگرها مگیر

به دینا که او دُخت یعقوب بود

 

به تنها شخم آن خیانت نمود

به یک شهر گردید اینسان قصاص

 

تو پیغمبران را چنین می شناس

بسرشان اگر سایه حق نبود

 

دو بچه چسان قتل شهری نمود

چنین گفت یعقوب با کودکان

 

چرا کار کردید بر من گران

بباشیم ما اندر اینجا غریب

 

بترسم بما رُو نماید نشیب

چه آگاه کردند اطرافیان

 

ز هر سو بگیرندمان در میان

همه مال مانرا به غارت برند

 

زنان را بقید اَسارت برند

پسرها بگفتندش اندر جواب

 

چگونه توانیم آورد تاب

که همشیره مانرا به دزدی برند

 

چنین پرده عصمت او درند

بمانیم خاموش ما در جهان

 

بترسیم چون گله رو بهان

نباشیم زن بلکه مَردیم ما

 

سزاشان همین بُد که کردیم ما

خداوند آنگه به یعقوب گفت

 

چرا تو شدستی به اندوه جفت

از اینجا به بت اِل زودی برآی

 

یکی مذهبی کُن بنام خدای

خدائیکه پیش تو ظاهر شدی

 

بدانگه کز عسو فراری بُدی

در آنجا ی قربانگهی کُن بنا

 

از آن پس در آنجا تو مسکن نما

بفرمود یعقوب پس با زنان

 

و آنان که بودند همراه شان

زخود دور سازید اسبابها

 

که بُت دار باشد ز سیم و طلا

نمائید طاهر بدنها تمام

 

بپوشید ملبوس نو خاص و عام

کز اینجا به بت اِل بباید شدن

 

بسازم یکی مذبح آن جای من

برای خدائیکه شد یار من

 

بهر سختی او بُد نگهدار من

براهی که رفتم مَرا بُد پناه

 

بشفقت همی کرد بر من نگاه

بفرمان یعقوب پس جمله گی

 

اطاعت نمودند و هم بندگی

طلاها که بُد زینتِ دستِ شان

 

چه در گوش شان حلقه زرنشان

بکردند دور آنچه بُت وار بود

 

سپردند در دستِ یعقوب زود

درخت بلوطی بدی بس ثبوت

 

نهان کرد آنها بزیر بلوط

ز شهر شخم پس نمودند بار

 

به بت اِل شدند آن زمان رهسپار

در اطراف بودی بسی شهرها

 

بر اوشان بیفتاد خوف خدا

که ترسان شدندی ز یعقوبیان

 

بدان ره تعاقب نکردند شان

چه یعقوب با هر که با او بُدند

 

سلامت به بت اِل وارد شدند

در آنجای قربانگه اتمام کرد

 

اِل بت اِل آنجای را نام کرد

چه چندی به بت اِل کردند جای

 

به افراتا رفتن نمودند رای

برفتند و ناگاه در بین راه

 

به بت لحِمِ نزدیکی اِفراتاه

 

 

 

                   

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید