انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

برگشتن برادران یوسف از مصر

   

اندازه نوشتار:
 

شاعر :هادی نامدار
بهار 
1306

برگشتن برادران یوسف از مصر

شبانگه به جائی فرود آمدند

 

زمانی نشستند و راحت شدند

یکی برگشودی دهان جوال

 

که آذوغه بردارد از بهر مال

همان کیسه ی نقد خود را بدید

 

به اخوان خود کرد آن را پدید

چو دیدند دل شان طپیدن گرفت

 

ز رخ رنگهاشان پریدن گرفت

بگفتند باهم که هست این چه کار

 

که با ما نموده است پروردگار

از آن جای گشتند پس ره سپر

 

بکنعان رسیدند نزد پدر

ب یعقوب گفتند پس حال خود

 

از آن والی مصر و احوال خود

که او کرد جاسوس مارا خطاب

 

بگفتیم اورا چنین در جواب

که هستیم صادق ده و دو پسر

 

برادر بهم جمله از یک پدر

بود کهترین مان بنزد پدر

 

یکی هم شده بی رد و بی اثر

بگفتا دروغ است گفتارتان

 

بجاسوس ماند همه کارتان

نمایم شما را چنین امتحان

 

که کهتر برادر به بینم عیان

همین امتحان بود خواهد بسم

 

بجان شه مصر خورد او قسم

چو خواهید زنده زدستم رهید

 

همان کهترین را نشانم دهید

بزندان فرستادمان تا سه روز

 

چهارم چو خورشید افروخت روز

ببردندمان نزد تختش فراز

 

ببردیم جمله به پیشش نماز

دوباره قسم خورد بر تخت و تاج

 

بگفتا ندارید دیگر علاج

یکس از شما را بدارم به بند

 

بماند بزندان من روز چند

دگر ها همه سوی کنعان روید

 

بنزد پدرتان شتابان روید

چو بردید آذوقه در خانه تان

 

بیارید همراه خود آن زمان

برادر که گفتید کوچک تر است

 

وگر نه ز زندان نخواهید رست

فرستاد شمعون بزندان خود

 

بره توشه مان داد از نان خود

زگندم جوالان ما پر نمود

 

جوالان ما بار اشتر نمود

کنون آمدیم این چنین مستمند

 

بمانده است شمعون در آنجا به بند

چو گفت زنزد پدر شرح حال

 

کشودند آنگاه هر یک جوال

از آن کار یعقوب حیران شدی

 

همه نقد ها هم نمایان شدی

که برده بدندی بهمرا هشان

 

بدی در جوالانشان زان نشان

از آنها  نه گم گشته بد نی زیاد

 

برآمد همه آهشان از نهاد

چو زر ها بدیدند ترسان شدند

 

پدر را با پسر ها هراسان شدند

چنین گفت یعقوب با حزن و غم

 

نمودید بر من چرا این ستم

ز من یوسفم را جدا ساختید

 

چو شمعون بزندان بینداختید

بخواهید بردن کنون بن یمین

 

چرا ظلم کردید بر من چنین

چو یعقوب گفتی به آنها چنان

 

بماندند خاموش پس جمله شان

ب یعقوب روبن بگفتا چنین

 

تو بسپار در دست من بن یمین

اگر ناورم باز نزدت ورا

 

پسرهای من را بکش هر دو را

به روبن بگفتا به تو  نسپرم

 

ز یوسف بود یادگاری برم

به او گر بره یک زیانی رسد

 

اجل مر مرا ناگهانی رسد

مرا با چنین ریش های سفید

 

بخواهید غمگین به گورم کشید

شنیدند چون از پدر آنچنان

 

برفتند هر یک سوی خانه شان

                   

 

 

 

Back Up Next 

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید