انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

سرگذشت استر و مردخای - اثر هادی نام دار

   

اندازه نوشتار:

 

طومار استر بخشی از کتاب مقدس یهودیان "عهد عتیق" می باشد. استر دختری یهودی بنام هَدَسا است که ناخواسته به دربار خشایارشاه راه می یابد و برخلاف باور همگان بعنوان ملکه انتخاب می گردد. استر در موقعیت و شرایط جدید نیز قوم و دین خود را به فراموشی نمی سپارد و همچون گذشته تابع قیم و مربی خود پسر عمویش "مردخای" می باشد. گویی تقدیر الهی شفایی را پیشاپیش برای وقایع بعدی آماده می سازد.

پس از مدتی هامان که بر خلاف ایرانیان، فردی بت پرست، متکبر و جاه طلب است و به مقام رئیس وزرایی خشایارشاه می رسد و تصمیم به نابودی یهودیان می گیرد و برای اجرای توطئه ی خود برنامه ریزی نموده و روز خاصی را در تمام مناطق ایران معین می نماید. در این بین یهودیان رو به خدا آورده و درخواست رهایی و خلاصی دادند، مردخای از استر می خواهد تا به حضور پادشاه رفته و از او نجات قومش را درخواست نماید. استر برای رهایی همکیشان با جانفشانی پا در میدان گذاشته و با برملا ساختن توطئه هامان نزد پادشاه، حکم نابودی هامان صادر می گردد. در مراحل بعدی خشایارشاه به یهودیان اجازه می دهد تا به دفاع از خود بپردازند و بدین گونه توطئه هامان نقش بر آب گشته و در همان روزی که دشمنان قصد نابودی موحدین را داشتند خود نابود می گردند.  

 

 

استر و مردخای
 

 

 

به قلم هادی نامدار  ( نیسان 5687)


 

سرگذشت استر و مردخای
 

(از روی تواریخ بنی اسراییل)

 

بنام خداوند  روزی ده پاک

 

که او آفریده است گردون وا فلاک

بگویم کنون من یکی داستانی

 

که چون بشنوی مات و حیران بمانی

بیا ای برادر شنو  این حکایت

 

که از مردخای باشد اینسان روایت

در ایام پیشین بشوشن در ایران

 

یکی پادشه بود و چندی وزیران

اَحَشوِرُش نام و دلشاد بودی

 

صد و بیست و هفت شهرش آباد بودی

به هند و حبش نیز او بود سلطان

 

شهنشاه بود او به ایران و توران

سوم سال از پادشاهیش بودی

 

امیران خود را ضیافت نمودی

زهر شهر و ملکی بزرگان و حکام

 

همه سروران و امیران با نام

ببودند شش ماه مهمان بر شاه

 

به او شان نمایاند شه حشمت وجاه

از آن میهمانی چوشش ماه بگذشت

 

خیال شهنشاه نا گه چنین گشت

که بر زیر دستان عنایت نماید

 

همه مرد و زن را ضیافت نماید

ز پیر و جوان جمله گشتند راهی

 

برفتند مردان به ایوان شاهی

در ایوانها  مختلف فرشها بود

 

جمیع ظروفات شه از طلا بود

زمینهاش نقره ستونها ز مرمر

 

همه پرده ها از کتان بود یکسر

بفرمود شه جمله مسرور باشند

 

بنوشند و لیک از بدی دور باشند

هر آن کس بقدر کفایت بنوشد

 

نه چندانکه بر خلق مستی فروشد

زن شاه بد وشتی نیک منظر

 

که در دهر مانند او بود کمتر

بمقبولی اندر جهان طاق بودی

 

بدانسانکه مشهور آفاق بودی

دیگر مجلسی داشت وشتی زنانه

 

ندیده کسی آن چنان در زمانه

بیک هفته زینگونه مسرور بودند

 

که از غصه و غم همه دور بودند

شهنشاه نزد بزرگان چوبنشست

 

ز شرب پیاپی بشد سر خوش و مست

ابا خادمانش شهنشاه فرمود

 

بتازید تا نزد وشتی بسی زود

بگوئید وشتی در این مجلس آید

 

همی خواست او را بمردم نماید

چو خدام در پیش وشتی برفتند

 

کلام شهنشاه با وی بگفتند

ولی وشتی از حکم شه سر بتابید

 

فرستادۀ  شه به مجلس شتابید

بشه گفت وشتی بحکمت نیامد

 

بزرگان شنیدند و  غوغا بر آمد

شهنشه خجل  گشت از کار وشتی

 

از آن کار بسیار شرمنده گشتی

بفرمود شه با وزیران هشیار

 

که وشتی  سزایش چه باشد بدین کار

کر شنا و شیتار، ادما تاوتر شیش

 

مرس با مرسنا ،مموخان بد کیش

وزیران شه جمله  این هفت بودند

 

پی مصلحت گفتگو ها نمودند

چنین مصلحت دید آنگه مموخان

 

که صادر نماید شهنشاه فرمان

که وشتی دگر نزد سلطان نیاید

 

ورا از بزرگی بیَنداخت باید

همان جای او را شهنشاه مهتر

 

زنی را ببخشد کز او هست بهتر

که وشتی نه تنها بسلطان گنه کرد

 

همه شوهران را بر زن سیه کرد

کنون گر بشاه این پسندیده آید

 

بزودی چنین حکم صادر نماید

بهر جا که یک دختر نیک یابند

 

بزودی بشوشن روانه نمایند

که تا هر که را شاه بهتر پسندد

 

همان را سزاوار  افسر پسندد

ورا جای وشتی سرافراز ساز د

 

در لطف بر روی او باز سازد

که تا جمله زنها خبردار گردند

 

بفرمان شوهر خریدار گردند

پسندید آن مصلحت شاه ایران

 

فرستاد  آنگه بهر جا سفیران

که هر دختری ماه رخسار یابند

 

به آوردن او بشوشن شتابند

به هر جا که بد ماهروئی به بردند

 

بدر بار شاهی  بمحرم سپردند

ز نسل یهودی یکی  دختری بود

 

که زیبا ئیش به  زحور و پری بود

نه مادر بدی نه پدر آن پری را

 

بدی اندر آن شهر شوشن  هبیرا

بدی نام آن ماه رخسار استیر

 

عمو زاده اش مردخای فاضلی پیر

که بد بن یا عیر ابن شمعی  بن قیش

 

نژادش ز سبط  بنیامین بد از پیش

ز بیت المقدس میان اسیران

 

بنو کد نصر برده بودش به ایران

در آن شهر شوشن سکونت نمودی

 

وی استیر را تربیت می نمودی

مر او را همی داشتی جای فرزند

 

هم او را به دربارشاهی به  بردند

همه دختران را شهنشاه می دید

 

چو استیر را دید او را پسندید

به ایوان فرستاد آن ماهرو را

 

لباس ملوکانه پوشاند او را

به بهتر مکان زنان او درون رفت

 

کنیزان مهر و به او داده شد هفت

عمو زاده اش بردر شاه بودی

 

ز احوال استیر آگاه بودی

در آنجای هر روزه می کرد گردش

 

ز احوال  استیر می کرد پرسش

به استیر  بسپرده  بد مردخای این

 

که از شاه پنهان کند ملت و دین

چو یک سال استیر تطهیر گردید

 

بشد نزد شاه و شه او را پسندید

ز شاهی او هفتمین سال بودی

 

که استیر را شاه همسر نمودی

دهم مه که طبت بد آن ماه را نام

 

در آمد بنزد شه استیر در شام

شهنشه به استیر چون چشم بگماشت

 

ز جان خود استیر را دوست ترداشت

چو  شد صبح استیر شد سوی خانه

 

بدان خانه که بد برایش یگانه

ملوکانه تاجش  بسر بر نهادند

 

ورا جای وشتی همی جای دادند

شهنشاه آنگاه بر نام استیر

 

ضیافت نمودی به خان و بگ و میر

به حکام هر شهر خلعت عطا  کرد

 

شنیدم به وشتی شهنشه جفا کرد

به بعضی روایت چنین است اخبار

 

که کشتند وشتی بیچاره را زار

شهنشاه ز استیر می بود خوشنود

 

همان مردخای بردر شاه می بود

چو کار و صلاحی به استیر می گفت

 

صلاح عموزاده اش  می پذیرفت

چو یک چند گاهی بدینگونه  بگذشت

 

به یک روز بر مردخای این عیان گشت

دو مردی که بودند شه را پرستار

 

خورش بردن از بهرشه بودشان کار

که بکثان  و ترش بدی نام اوشان

 

عداوت نمودند بر شاه ایران

ابر جان شه قصد بیهوده کردند

 

به آب اندرون زهر آلوده کردند

چو دانست این کار آن فاضل پیر

 

خبر داد از آن کار فوری به استیر

چو استیر گردید  واقف از آن گار

 

شتابید نزد شه و گفت  اخبار

چو شه را از آن کار آگه نمودی

 

وی از گفته مردخای یهودی

چو شه تجربه کرد بد راست آن کار

 

دو بد خواه را کشت و آویخت بردار

شد اندر کتاب آن قضیه نوشته

 

که شد مردخای یهودی فرشته

که از مرگ شه را بداد او رهائی

 

نوشتند در دفتر پادشاهی

ولی شاه را این بخاطر نیامد

 

که بر مردخای التفاتی نماید

چو بگذشت چندی زگردون گردان

 

شدی صد اعظم بر شاه  هامان

چنین حکم صادر شد از شاه ایران

 

که سجده نمایند جمله به هامان

همه خلق آن حکم را گوش کردند

 

بهامان ملعون همه سجده کردند

مگر مردخای آنکه بودی یهودی

 

به هامان نه سجده نه حرمت نمودی

چو هامان بت آویخته بد به گردن

 

خلاف شریعت بدی سجده کردن

از آن کار هامان دلش پر زکین شود

 

خیالات و فکرش بدل اینچنین شد

که نسل یهود از جهان قطع سازد

 

نه تنها به آن پیر فاضل بتازد

پس  آنگه سوی شاه شد او روانه

 

بگفتا که ای پادشاه زمانه

گروهی در این ملک ایران ما هست

 

که دین شان زما بت پرستان جدا هست

که بتهای ما پوچ و باطل شمارند

 

بفرمان شاهی اطاعت ندارند

دهم زر به قنطار من ده هزاران

 

که صادر کنی حکم ای شاه ایران

که از مرد و زن جمله را قتل سازند

 

پس از قتل اموال شان را بتازند

چو بشنید شاه آن   سخنها  ز   هامان

 

نسنجیده گفتا بدادمت فرمان

شه انگشتر خود بدادی به هامان

 

به هامان که دشمن بدی با یهودان

به آن زاده همد اتای اغا غی

 

که او یهودان بد آنگاه یاغی

به هامان بگفتا شهنشاه ایران

 

نخواهم زرت می دهم بر تو فرمان

به آن قوم آن کن که رأی تو باشد

 

نما آن چنان که هوای تو باشد

بدادی شه انگشتر خود به هامان

 

به آن دشمن قوم یزدان پرستان

بشد شاد هامان و گشتی روانه

 

بیامد هم اندر زمان سوی خانه

برمل و بقرعه بکرد او نگاهی

 

که کی خوب باشد برای تباهی

بدید او که در ماه ادار بوده

 

که موسی از این دهر رحلت نموده

نمود انتخاب او همان ماه ادار

 

که  در سیزدهم قتل سازد به یکبار

بهر ملک و شهری چه نزدیک چه دور

 

نوشت او و با مهر شه کرد ممهور

که ده ماه دیگر چه شد ماه ادار

 

به روز ده و سه نمایند این کار

بهر جا یهودیست مقتول سازند

 

از آن پس همه مال شان را بتازند

رساندند چاپارها حکم ها را

 

بزودی بهر ملک و هر شهر و جا را

بشوشن یهودان خبردار گشتند

 

به آه و بناله همه یار گشتند

بر اوشان ره شادمانی ببستند

 

بنوشیدن هامان اباشه نشستند

چو آگاه شد مردخای یهودی

 

لباسش ز کهنه پلاسی نمودی

بدروازه ی  شاه نوحه نمودی

 

اگر چند آنگونه  جائز نبودی

که کس جامه پاره در بر نماید

 

بدروازه پادشاهی بیاید

بهر ملک و شهر این خبر را شنیدند

 

یهودان همه جامه ها شان دریدند

چو تدبیر هامان بد را شنفتند

 

بماتم نشستند و روزه گرفتند

یهودان بهر جای بیچاره ماندند

 

ابا قلب محزون خدا را بخواندند

هر آن کس که بردی به یزدان پناهش

 

منور شود زود روز سیاهش

چو با روزه و توبه به سر کارشان شد

 

به بین  حق چسان عاقبت یارشان شد

به استیر گفتند خدمت گذاران

 

سبب را ندانیم ای ماه تابان

عمو زاده ات جامه اش پاره کرده

 

پلاسی بتن پیر بیچاره کرده

چو بشنید استیر گردید ناشاد

 

یکی جامه نو برایش فرستاد

بگفتا به پرسید از او این چه حال  است

 

پریشان چرائی ترا چه ملال است

چو آمد بر مردخای آن رسولش

 

به او داد جامه نکرد او قبولش

یکی خواجه بد شاه را چشم و دل پاک

 

بدی خواجه شاه را نام هتاک

فرستاد استیر هتاک را باز

 

که تا پرسد از عموزاده اش راز

بر مردخای رفت هتاک آنگاه

 

بگفتا  ز رازت مرا ساز آگاه

بگفت او به استیر گوئید از من

 

نخواهم نمودن کنون جامه بر تن

گرفته است  از شاه یک حکم  هامان

 

که مقتول سازد جمیع یهودان

فرستاده در شهر ها حکم ها را

 

که سازند حکام فرمانش اجرا

سواد  همان حکم ها را به او داد

 

ورا نزد استیر ملکه فرستاد

بگفتا به استیر بر گوی احوال

 

بگویش تو باید کنی همتی حال

بر آری بدین کار باید تو دستی

 

برای چنین روز ملکه شدستی

برو نزد شاه بکن آه و فغان

 

که شاید کنی باطل این حکم هامان

چو هتاک آمد بنزدیک استیر

 

سراسر بگفتنش سخنهای آن پیر

شد استیر از آن خبرها پریشان

 

دوباره فرستاد او را شتابان

که گوید عموزاده اش با یهودان

 

که روزه بگیرند جمله سه روزان

که این شه چنین است آئین و کیشش

 

هر آن کس نخوانده در آید به پیشش

چنین حکم باشد که معدوم گردد

 

وی از زندگانیش محروم گردد

مگر آن کسی را که شه دوست دارد

 

عصای مرصع بدستش گذارد

چه سی روز باشد نخوانده  مرا شاه

 

زنا رفتنم نزد شه هست یک ماه

ولی می روم تا رضای خدا چیست

 

اگر زنده مانم امید نجاتی ست

فرستاه آمد بنزدیک آن پیر

 

به او گفت پیغام و فرمان استیر

از آن پس بشد مردخای دل افگار

 

بجمله یهودان فرستاد اخبار

که باید زن و مرد سه روز و سه شب

 

بگیرید روزه جمیعاً مرتب

سرائیلیان گفته اش را شنیدند

 

گرفتند روزه و جامه دریدند

هم استیر سه روز با روزه بودی

 

پس آنگه عزم شهنشه نمودی

لباس ملوکانه پوشید در بر

 

ز یاقوت و زر جقه بنهاد بر سر

بیامد بر شاه آن یار شیرین

 

عصائی بد اندر کف شاه زرین

سر آن عصا را بداد به دلبر

 

بپرسیدش احوال و بگرفت در بر

هم از مهربانی بگقتنش چه خواهی

 

ندارم دریغ از تو من پادشاهی

چو استیر شه را بخود مهربان دید

 

گرفت آن زمان دست شاه و بوسید

بگفتا بشه گر بمن مهربانی

 

در امروز آئی برم میهمانی

بهمراه هامان همان صدر اعظم

 

در آن مجلس آئی که سازم فراهم

زاستیر چون شاه آن گونه بشنفت

 

تمنای آن ما هرو را پذیرفت

شهنشاه با خادمانش بفرمود

 

بگوئید هامان بیاید کنون زود

برفتند فرا شها اندر آن روز

 

ببردند هامان بر شاه فیروز

پس آنگه شهنشه بگفتا به هامان

 

مرا با تو خواند است استیر میهمان

در این دم تو با من بیا اندر آنجا

 

که در انتظار است استیر ملکا

برفتند هر دو بهم شاد و خرم

 

نشستند و خوردند شرب دمادم

شهنشاه چون گشت از شرب مسرور

 

به استیر گفتا چه می خواهی ای حور

تمنا کن از من هر آنچه بخواهی

 

که بخشم بتو نیمه پادشاهی

چنین گفت استیر ای شاه ایران

 

بخواهم که فردا هم آئید مهمان

چو فردا بمهمانی آئید با هم

 

پس آنگه تمنای خود را بخواهم

بدان خوب چهره بگفتا شهنشاه

 

که فردا هم آئیم مهمانت ای ماه

برفتند آن روز شادان و خندان

 

سوی خانه خود همی رفت هامان

چو نزدیک دروازه شه رسید او

 

همان مردخای را در آنجا بدید او

که نه سجده کرد و نه گفته سلامش

 

به مثل بزرگی که بیند غلامش

پر از غیض    در خانه خود  شتابید

 

زنش زرش و قوم خویشان خود دید

زبان را گشودی به خود را ستودن

 

به تعریف جاه و جلالش نمودن

بگفتا که امروز بودیم مهمان

 

بمهمان استیر آن ماه تابان

به فردا هم آنجا من و شاه باشیم

 

که مهمان استیر چون ماه باشیم

ولی چونکه بینم بدر بار شاهی

 

ندارد  بمن مردخای اعتنائی

زرفتار او قلب من خسته گردد

 

در عیش بر روی من بسته گردد

زنش گفت حاضرکن ایندم تو نجار

 

که پنجاه ذرعی بسازد یکی دار

سحر گه شهنشاه کز خواب بر خواست

 

برو نزد شاه وز شه کن تو  در  خواست

بگیر از شهنشه اجازه بدین کار

 

بکن مردخای را تو فردا سر دار

از آن پس برو جانب میهمانی

 

که تا اندر آن بزم شادان بمانی

چنان کرد هامان که زرش زنش گفت

 

بپا کرد آن دار را بعد از آن خفت

قضا را همان شب شهنشاه ایران

 

بچندید از خواب و خواند او ندیمان

بفرمود شه کی ندیمان بیائید

 

کتاب تواریخ را برگشائید

کتاب تواریخ را باز کردند

 

ندیمان شه خواندن آغاز کردند

چنین بد نوشته که دو مرد بد خواه

 

نمودند قصد بدی با شهنشاه

چه بکثان و ترش دو خواجه سرایان

 

ستمگار گشتند بر شاه ایران

به آب اندرون زهر آلوده کردند

 

دو بدخواه این کار بیهوده کردند

ولی مردخای آن خبر را به شه داد

 

رها ندش ز مرگ و رسیدش بفریاد

بپرسید پس شاه از آن ندیمان

 

که با مردخای ما چه کردیم احسان

بگفتید او هیچ  احسان ندیده

 

اگر چند او جان شه را خریده

احشورش  اصلا در آن شب نمی خفت

 

همی در دل خویش لاحول می گفت

همی گفت چون شد که بی اجرمانده

 

کسی کو مرا از هلا کت رهانده

در آن فکر می بود و یکدم نخوابید

 

که تا شد سحر روشنائی شتابید

بیامد در آن وقت هامان شتابان

 

که گیرد اجازه  ز شاه  جهانبان

که تا مردخای را بیاویزد از دار

 

نشسته بدی شاه در خانه بیدار

چو آواز پایش بگوش شه آمد

 

بگفتا به بینید کی از ره آمد

بگفتند هامان میان سرای است

 

ندانیم بهر چه آنجا بپای است

چنین داد فرمان که فوری بیاید

 

بگفتند و هامان بنزد شه آمد

ز هامان به  پریسد چون کرد باید

 

کسی را که شاه احترامش بخواهد

بدل گفت هامان که شکی در این نیست

 

بر شاه از من پسندیده تر کیست

بتعجیل گفتا که هست این سزایش

 

بیارند ملبوس شاهی برایش

بسر تاج و برگردنش طوق سازند

 

چنین کارها از سر شوق سازند

به اسپ شهنشه سوارش نمایند

 

فراوان جواهر نثارش نمایند

یکی از وزیران بگیرد لجامش

 

دود پیش اسبش بمثل غلامش

زند جار هردم بکوچه و بازار

 

که محبوب شه راست اینسان سزاوار

بفرمود شه پس بتعجیل بشتاب

 

بد نیسان که گفتی مهیا کن اسباب

چنین کن تو با مردخای یهودی

 

همین کارهائیکه ذکرش نمودی

همان که به دربار ما هست حاجب

 

بمن احترامش بسی هست واجب

نبادا نمائی از اینها کماسی

 

که او داده از مرگ من را خلاصی

نباید نمائی از این گفته کمتر

 

بدو پیش اسبش خودت مثل نوکر

چو بشنید آن حکم از شاه هامان

 

بیامد به دروازه  خیلی پریشان

بر مردخای رفت و سجده نمودش

 

چنانکه شهنشاه فرموده بودش

همان تاج با طاق و ملبوس شاهی

 

بپوشاند از دل بر آورد آهی

به اسب شهنشاه کرد او سوارش

 

بدل بود و حیران ز برگشت کارش

بگرداند او را بکوچه و بازار

 

همی گفت اینگونه باشد سزاوار

کسی را که شاه التفاتش نماید

 

بدینگونه عزت به او کرد باید

ابر مردخای غصه وغم سرآمد

 

سواره بدر بند ارک اندر آمد

از آن پس بیامد سوی خانه هامان

 

دو   رخسار  او زرد   و حالش پریشان

به زرش زنش جمله احوال را گفت

 

بگفتا که با غصه و غم شدم جفت

زنش گفت اگر باشد این کس یهودی

 

که پیشش شروع فتادن نمودی

از این پس ترا ماتم و درد باشد

 

همیشه  دو    رخساره ات زرد باشد

در این گفته بودند  یک خادم آمد

 

که شه گفته هامان بزودی  بیاید

که باید شتابیم در بزم استیر

 

روان گشت هامان ولی بود دلگیر

برفتند در بزم با شاه با هم

 

ز دیدار استیر شد شاه خرم

چو نوشید جام شرابی شهنشاه

 

به استیر گفتا که ای بهتر از ماه

بگو این زمان آرزوی دلت چیست

 

تو غمگین چرائی بگو مشکلت چیست

مرا مال و جان و تن از تو جدا نیست

 

تو افسرده خاطر نشینی روا نیست

چو خواهی ز من نیمه مملکت را

 

بجا آورم آرزوی دلت را

چو بشنید استیر گفت این سخن را

 

به بخشی تو جان من و قوم من را

که دشمن خریده است از شاه ما را

 

که مقتول سازند از پیر و برنا

اگر یافتم التفاتی بر شاه

 

به بخشد من و قوم من را شهنشاه

اگر ما بجای کنیز و غلامان

 

شد یمی فروش آن بند و سخت چندان

نبودی اگر پای جان در میانه

 

بدم خامش و می نشستم بخانه

چو بشنید شه گشت خیلی پریشان

 

بگفتا کدام است آن مرد نادان

که جان تو و قومت از من خریده

 

که بادا بزودی سر او بریده

بگریه  در آمد بگفتا شتابان

 

که آن مرد بد هست هامان نادان

که هم دشمن و هم عدو هم شریر است

 

که او  در بر شاه اول  وزیر است

پر از خشم و کین شاه از جای برخواست

 

مشوش همی رفت گه چپ گهی راست

به هامان نماندی دگر عقل  و تدبیر

 

ز جا جست و افتاد در پای استیر

همی خواست از او تمنا نماید

 

گناهان او را به بخشد شاید

شهنشاه آن حال را دید از دور

 

بگفتا به ملکه کند نزد من زور

چو این از دهان شهنشه بر آمد

 

دگر زندگانی هامان سر آمد

بفرمود تا روی هامان بپوشند

 

جوانان به قتلش در آندم بکوشند

ز خواجه سرایان بودند آنجا

 

یکی شان که بد نام نیکش هرونا

به پیش آمد و گفت ای شاه ایران

 

تراشیده یک دار در خانه هامان

که پنجاه ذراع باشد بلندیش

 

ورا کرده آماده در خانه خویش

که تا مردخای را بیاویزد از دار

 

که کرده است با شاه نیکی بسیار

چو بشنید شاه آن سخن را بدانسان

 

مر آن خادمان را چنین داد فرمان

بفرمود آن دار بر پای سازند

 

تن نحس هامان بر آن دار سازند

غلامان به بردند آنگاه ناچار

 

تن نحس هامان کشیدند بر دار

بداری که خود ساخته بد بخانه

 

خودش را بر آن دار کردی ز مانه

دوباره به نزد شه استیر آمد

 

بنزدش بگریه و زاری در آمد

که هامان نوشته بهر شهر ایران

 

که مقتول سازد جمیع یهودان

یکی چاره بهر این کار فرما

 

که باطل شود حکم هامان ز هر جا

شهش گفت این مهر و انگشتر من

 

بده مردخای را تو ای دلبر من

بکل ولایات ایران نویسد

 

هر آنچه بخواهد دلش آن نویسد

بشد مردخای مالک ملک  هامان

 

اتابک شد و صدر اعظم در ایران

پس استیر بر شاه معلوم بنمود

 

که او را چه خویشی ابا مردخای بود

چو دانست شه خویشی مردخای را

 

به استیر گفتا بدادم شما را

همه دولت و مال  هامان سراسر

 

از آن شما باشد ای نیک منظر

نخواهم بماند نشانی ز هامان

 

که بوده است دشمن بجمله یهودان

کنون مردخای هر چه خواهد نویسد

 

هر آنچه دلش خواهد از نیک یا بد

نویسد به هر جا نزدیک و چون دور

 

بمهر من آنها نمائید ممهور

بمهر من حکمی که ممهور گردد

 

یقین است آن حکم من بر نگردد

چو با مردخای شاه آنسان بفرمود

 

نوشت او بهر ملک و شهری بسی زود

به بیست سوم بود در ماه سیوان

 

نوشتند فرمان بهر شهر ایران

بهر ملک و هر شهر مکتوب بنوشت

 

همه از روی عقل و بس خوب بنوشت

نوشته بنزدیک و هم دور کردی

 

بمهر شهنشاه ممهور کردی

که در سیزده ماه آدار باید

 

بهر جا یهودیست غیرت نماید

کسانیکه بودند بر قصد اوشان

 

سپارند حکام در دست اوشان

ببرند سر از تن دشمنان شان

 

چنین است حکم شهنشاه ایران

به چاپارها داد آن حکمها را

 

رساندند زودی بهر شهر و جارا

یهودان از آن مژده دلشاد گشتند

 

زاندوه و از غصه آزاد گشتند

در آن شهر شوشن شد آن حکم جاری

 

پس آنگاه از در گه شهریاری

برون آمدی مردخای سرافراز

 

سرود ندی اندر جلوساز و آواز

لباس ملوکانه اش بود در بر

 

یکی تاج زرین ورا بود بر سر

ردای کتان در برش ارغوانی

 

شدی شهر شوشن پر از شادمانی

در آن یکصد و بیست هفت شهر ایران

 

بشادی نشستند جمله یهودان

یهودان همه عیش بر پا نمودند

 

بهر مسجدی بهر حق  می سرودند

ز چندان طوائف که آنگه بودی

 

ز خوف یهودان بسی شد یهودی

در آن سیزده ماه در جمله ایران

 

شده مستعد دشمنان یهودان

که تا دست یابند بر قوم یزدان

 

ولی گشت بر عکس افکار اوشان

بهر جا همه حاکمان ولایت

 

نمودند با قوم عبری حمایت

که حکام را ترس از مردخای بود

 

که هر روزه او را بزرگی بیفزود

پس آنگاه در سیزده ماه ادار

 

یهودان همه جمع گشتند یک بار

ز دشمن بکشتند چون پنج صد تن

 

اباده پسرهای هامان به شوشن

بگویم کنون اسم ده پور هامان

 

تو پرشند اتا اولین پور رادان

دوم پور دلفون سوم پور اسفاتا

 

چهارم فورتا وپنجم ادلیا

ششم پور اریداتا هفتم پرمشتا

 

یکی هم اَریسی شد این جمله هشتا

نهم پور اَریدی  ویزاتا دهم بود

 

در آن روز کشتند آن جمله را زود

یهودان بشوشن ز دشمن بکشتند

 

ولی هیچ یک گرد غارت نگشتند

ز تعداد آن کشتگان اندر آن روز

 

بشب عرض کردند بر شاه فیروز

در آن شب به استیر گفتا شهنشاه

 

بکشتند امروز در راه و بیراه

یهودان ز دشمن در این شهر شوشن

 

چو پانصد نفر گشته معلوم بر من

دیگر خواهشت چیست بر من  بیان کن

 

که صادر کنم هر چه خواهی تو فرمان

چنین گفت استیر با شاه فیروز

 

بفردا بده حکم مانند امروز

که گیرد کینه ز دشمن یهودان

 

بر آرند بردار پوران هامان

بدو گفت شه چون رضای تو باشد

 

هرازان ز دشمن فدای تو باشد

بروز دوم نیز سی صد بکشتند

 

ولی بهر تاراج اصلا نگشتند

نکردند غارت ولی مال شان را

 

نکردند تاراج اموال شان را

بروز چهارده گرفتند آرام

 

نهادند  پوریم  آن روز را نام

همه عیش و شادی نمودند آن روز

 

بخواندند آن روز را روز فیروز

که در پانزدهم جمله آرام بودند

 

که با شادی و با می و جام بودند

همه عبریان چارده ماه ادار

 

بهر سال با خیر و خیرات بسیار

بگیرند عید و چه هدیه فرستند

 

برای فقیران و هر خویش و پیوند

یهودان که در شهر شوشن بجایند

 

به پانزده ادار اینسان نمایند

نمایند عید و بباشند مستان

 

نمایند خیرات بر زیر دستان

شدی مردخای صدر اعظم در ایران

 

بهر شهر بنوشت اینگونه فرمان

که باید یهودان از این پس بهر سال

 

بگیرند این عید و باشند خوشحال

به یکدیگران نیز هدیه فرستند

 

برای فقیران و هر خویش و پیوند

چرا که مبدل شدی در چنین روز

 

غمان شان بشادی و گشتند فیروز

که هامان بدانسان اراده نمودی

 

که معدوم سازد جمیع یهودی

زن و مرد را خواست مقتول سازد

 

همه مال شان را به غارت بتازد

ولی چون شهنشاه هشیار گشتی

 

ز هامانیان جمله بیزار گشتی

خیالی که او داشت بهر یهودان

 

چنان کرد بر قوم هامان و هامان

بیا ای برادر اگر هوشیاری

 

بترس از خدا و بکن راستگاری

همیشه عبادت ترا کار باشد

 

به ترسندگانش خدایار باشد

چو خواندی تو این قصه مردخای را

 

شنیدی چنین معجزات خدا را

چو درمانده گشتی پناهت به او بر

 

که سازد دلخواه تو حق نکوتر

خدا را چو هامان مغرور نشناخت

 

بر آویختنش حق به داری که خود ساخت

خدا را تو بشناس کو هست ستار

 

بحمد و ستایش بود او سزاوار

زمین و زمان راست آرایش از او

 

گنه کاری از ماست بخشایش از او

الا هادی نامدار دل افگار

 

که اعجاز حق را بگفتی به اشعار

بدوران ز تو یادگاری بماند

 

نماید ترا یاد هر کس که خواند

ز استیر و از مردخای این حکایت

 

به اشعار گفتم زناوی روایت

بشد ختم اشعار در ماه نیسان

 

بسال هترفزکه بودم بطهران

 مقالات مرتبط:
پوریم
تاج  و تخت حضرت سلیمان و معجزه پوریم
جشن پوریم
پوریم های دیگر

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید